#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_144


اصلا حس خوبی به این دختر نداشتم انگار که یک ریگی توی کفشش بود برای همین اصلا دلم نمی خواست به سوالش جواب درست حسابی بدم.

بعد از چند ثانیه گفت:

من باهات شوخی ندارم خانوم، جدی پرسیدم!

نیشخندی گوشه ی لب هام نشست، یک تای ابروم رو بالا انداختم و درحالی که از گوشه ی چشم‌ نگاهش می کردم گفتم:

به نظر تو رابطه ی بینمون چیه؟

حتما چیزی هست که این طور نگرانت کنه.

-راستین منو دوست داره نه تورو.

خیلی سعی کردم جلوی خندم رو بگیرم، منو احمق فرض کرده بود!

فکر کرده بود با این حرفش عقب می کشم و زار زار گریه می کنم ولی با بد کسی در افتاده بود!

-آره بهم گفته.

اخم هاش از هم باز شدن و متعجب بهم‌ نگاه کرد:

چی؟ چی بهت گفته؟

کامل به سمتش برگشتم:

گفت دوست داره، چرا تعجب کردی مگه خودت نگفتی دوست داره؟

برو دختر جون برو؛ منو احمق فرض نکن.

من این راه هارو خیلی وقته رفتم.

خشم توی چشم هاش رو خوب می تونستم حس کنم:

منظورت چیه؟

ابروهام رو بالا انداختم و نگاهم رو ازش گرفتم، کشوی آخر رو بیرون کشیدم و همه ی لباس هارو از داخلش بیرون انداختم که چشمم به یک گردنبند طلایی رنگ‌ آشنایی خورد که داخل کشو افتاده بود خورد!

بهت زده دست بردم و گردنبند رو توی دستم گرفتم؛ همون گردنبند بود حاضرم قسم بخورم همون گردنبندی بود که بعد از اون روزی که شایان من رو دزدیده بود گمش کرده بودم!

ولی این اینجا چیکار می کرد؟



همون موقع حضور کسی رو کنارم حس کردم همون طور که خیره ی گردنبند بودم از روی زمین بلند شدم، می تونستم حدس بزنم کسی که روبه رومه کیه برای همین نگاهم رو از روی گردنبند به چشم هاش سر دادم و شمرده شمرده گفتم:

این گردنبند پیش تو چیکار می کنه؟

فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت، پلک هام رو محکم روی هم فشردم، گردنبند رو توی کف دستم فشردم و با صدای بلندی گفتم:

بهت می گم این گردنبند توی کشوی تو چیکار می کنه؟

نفس عمیقی کشید و سرش رو به سمت رویا برگردوند:

رویا می شه تنهامون بذاری؟

-اما...

-رویا برو بیرون.

رویا نگاه خصمانه ای به من کرد و یکم‌ بعد از اتاق خارج شد.

راستین چند قدم عقب رفت و گفت:

همون روز از گردنت برداشتم.

-اما من اومدم ازت پرسیدم، ازت پرسیدم دیدیش؟ گفتی نه!

گفتی نمی دونی! ولی الان این گردن بند پیش توِ!

ولی الان توی کشوی تو پیداشد.

این یعنی چی راستین؟

زبونش رو دور لبش کشید و آروم گفت:

نمی دونم چرا وقتی توی گردنت دیدمش یک حسی بهم گفت از گردنت بردارمش پلاکش منو یاد اون مرتیکه شایان می انداخت واسه همین برداشتمش؟ حسودیم شد.


romangram.com | @romangraam