#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_143
راستین به نظرم اشتباه کردی.
تو که انقدر بهش اعتماد داری و اونم که دوست داره پس چرا معطلی؟
ازدواج می کردین دیگه بساطشم که جور بود یک قول که این حرفارو نداره نه؟
با اخم نگاهش کردم، با اینکه مثل یک دوست دوستش داشتم ولی این غرورش بد جوری رو عصابم سوهان می کشید و باعث می شد دلم بخواد بزنم یک بلایی سرش بیارم ولی می دونستم نمی تونم بهش آسیبی بزنم؛ دلم نمی اومد!
با خشم بهش تشر زدم:
-دنا!
ابروهاش رو بالا انداخت، دستاش رو از هم باز کرد و گفت:
هوم؟ دنا چی؟ حقیقتو می گم، برو باهاش ازدواج کن دیگه شرایطشم پیدا کردی.
اخم هام رو از هم باز کردم و با جدیت گفتم:
دلیل از این محکم تر که به رویا حسی ندارم؟
اگه خواستم ازدواج کنم با تو ازدواج میکنم.
-اگه من نخوام چی؟ هوم؟
تو گفتی دل دادی ولی منم گفتم دل دادم؟
جا خوردم ولی خودم رو نباختم، دست هام رو پشت سرم بردم و سرم رو تکون دادم:
حالا صبر کن، وقت زیاده، یهو دیدی توهم خواستی.
فعلا بیا داخل اگه می خوای برای جمع کردن کمک کنی.
اخمی کرد و از کنارم رد شد و وارد اتاق شد.
پوف کلافه ای کشیدم، دست کردم داخل جیب شلوارم و بسته ی سیگارم رو به همراه فندک در آوردم.
یک نخ سیگار از داخلش بیرون آوردم، سیگار رو بین لب هام گذاشتم و در حالی که با فندک روشنش می کردم با دست دیگه ام بسته ی سیگار رو دوباره توی جیبم گذاشتم.
پک عمیقی به سیگار زدم و در حالی که به نقطه ی نامعلومی خیره بودم سیگار رو بین انگشت اشاره و وسطم گرفتم؛ ته این بازی که من راه انداختم چی می شد؟
اگه دنا می فهمید همه چی همون طوری که می خواستم پیش می رفت؟
دنا عاشقم می شد یا لوم می داد؟
انقدر سوال توی ذهنم بود که اصلا دیگه عقلم کار نمی کرد!
پوفی کشیدم، سیگار رو روی زمین انداختم، زیر کتانی مشکی رنگم لهش کردم و وارد اتاق شدم که دیدم دنا و یک پلاستیک دستش گرفته و داره تموم کشو هارو خالی می کنه و رویا هم با اخم روی تخت نشسته بود و به دنا نگاه می کرد ولی دنا حتی یک نگاه کوچیکم بهش نمی انداخت نگاهم رو بین هردوشون چرخوندم و گفتم:
من یک زنگ به مهدی بزنم بگم ماشین دوستشو بیاره یکم از وسایلو امروز بقیه هم فردا تمومکنیم؛ بعد می آم کمکت.
بدون نگاه کردن بهم سری تکون داد که دم در اتاق ایستادم و موبایلم رو از جیبم در آوردم، شماره ی مهدی رو گرفتم و موبایل رو در گوشم قرار دادم که بعد از خوردن چند بوق جواب داد:
بله؟
-مهدی با اون دوستت که می گفتی مزدا داشت هماهنگ کن تا یک ساعت دیگه بیاین اینجا بعضی از وسایلو ببریم اون خونه بقیشم فردا.
راجع به کاری هم که کردی حتما صحبت می کنیم.
-خیلی خب حله، صحبت هم می کنیم.
موبایل رو قطع کردم و دوباره داخل اتاق برگشتم و با چیزی که دست دنا دیدم خشک شده سرجام ایستادم و مات بهش نگاه کردم.
****دنا****
داشتم کشوی بعدی لباس هاشم خالی می کردم که با صدای رویا در همون حالت مکث کردم:
رابطه ی بین تو و راستین چیه؟
با جدیت جواب دادم:
خاله خواهر زاده ایم.
با این که بهش نگاه نمی کردم ولی میتونستم اخمش رو حس کنم.
romangram.com | @romangraam