#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_142
دنا نگاه کوتاهی به رویا کرد و در حالی که عقب گرد می کرد گفت:
من فعلا می رم، حالایکی هست کمکت کنه.
به هرحال اگه به کمکم احتیاج داشتی می آم، فعلا.
و دستش رو به نشونه ی خداحافظ روی هوا تکون داد و از چارچوب در خارج شد.
وای لعنتی!
الان فکر می کرد که من چطور می گم اون رو دوست دارم اون وقت الان رویا تو بغل منه!
قبل از این که دیر بشه سریع دنبالش رفتم و صداش زدم که بر خلاف انتظارم که گفتم می ره و جواب نمی ده ایستاد و به سمتم برگشت:
بله؟
تعجب کردم ولی بروزش ندادم:
اون طوری که فکر می کنی نیست.
یک تای ابروش رو بالا انداخت:
چی اونطوری که فکر می کنم نیست؟
کلافه دستم رو بین موهام فرو کردم و گفتم:
همین که منو رویا رو توی...
بین حرفم پرید و با خونسردی گفت:
راستین چرا داری واسه من توضیح می دی؟
واقعا فکر می کنی برام مهمه که بدونم؟
زندگی تو به من ربطی نداره!
فقط کاش اون قول رو به من نمی دادی که اینجا این طوری بی دست و پا شی.
دست هام رو از حرص مشت کردم، بخدا اگه یک موقعیت دیگه بود منم می دونستم چی باید جوابش رو بدم ولی حرصم رو با فشار دادن انگشت هام در کف دستم حرصم رو خالی کردم، کمی بهش نزدیک تر شدم و گفتم:
ولی من می خوام بهت توضیح بدم.
من زیر قولم نزدم.
-من نگفتم زدی!
ولی این طور که معلومه قصدت با رویا جدیه خودتو دروغگو کردی!
من که اجبار نکردم می تونستی بگی نه نمی گم، قول نمی دم.
ولی وقتی می آی به من می گی دوست دارم و از اونور با رویایی به نظرم یکم عجیبه وقتی...
با حرص شونه هاش رو توی سمتم گرفتم و با اخم گفتم:
واسه خودت نرو جلو یک دقیقه زبون به دهن بگیر ببین چی می خوام بگم!
نگاه چپی بهم کرد و با عقب کشیدن خودش شونه هاش رو از دست هام خارج کرد و در حالی که دست به سینه می شد گفت:
باشه بگو، می شنوم.
دستی به گردنم کشیدم و گفتم:
بعدِ این که ما رفتیم؛ تیام برادر رویا که از هیچ چیزی خبر نداشت فکر اشتباه می کنه و می آد رویا رو می بره خونه و زیر کتک می گیرتش.
رویا هم وقت گیر می آره به من زنگ می زنه منم رفتم از اونجا آوردمش اینجا.
حالش زیاد خوب نبود خودش اومد توی بغلم و اینا دیگه؛ سو تفاهم پیش نیاد برات.
بی توجه به حرفایی که زدم نگاهی به اطراف کرد، یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
پس اونم قضیه ی پارک رو می دونه انگاری.
-آره از اولشم می دونست.
با جدیت نگاهم کرد:
romangram.com | @romangraam