#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_141

سریع سرش رو به طرفین تکون داد و در حالی که عزمش رو جزم کرده بود گفت:

-نه نه، مشکلی نیست من خوبم.

با تردید سرتاپاش رو از نظر گذروندم و گفتم:

-مطمئنی؟

سرش رو آروم تکون داد که باشه ای گفتم و کلاه کاسکت رو بهش دادم که ممنون آرومی گفت و روی سرش گذاشت.

من هم سوار موتور شدم که رویا پشتم رو تکیه گاه خودش کرد و به آرومی سوار شد، کمی سرم رو به عقب کج کردم که دیدم به زور داشت سوار می شد و احتمال دادم به خاطر درد بدنش باشه.

با حرص فحشی به تیام دادم که همون‌ لحظه رویا نشست و با صدایی که به گوشم برسه گفت:

من نشستم، می خوای حرکت کن.

چیزی نگفتم و گاز موتور رو گرفتم و به سمت پارک حرکت کردم.

رویا اولین کسی بود که می دونست من داخل پارک زندگی می کنم پس وقتی می بردمش اونجا مسلما تعجب نمی کرد.

زیاد طول نکشید که به در پشتی پارک رسیدیم و بعد از اینکه موتور رو جای همیشگیش گذاشتم زیر شونه ی رویا رو گرفتم و کمکش کردم به طرف اتاق بیاد. اونم مخالفتی نکرد و خودشم کمک کرد. تا داخل اتاق و روی تخت بردمش، موقعی که خواستم ولش کنم سریع یقه ی پیرهن سفید رنگم رو گرفت، نگاهش رو توی چشم‌ هام دوخت و با مظلومیت گفت:

نرو...ولم نکن...من...من می ترسم.



ناخوداگاه ذهنم به وقتی که دنا پاش در رفته بود کشیده شد، چقدر باهم متفاوت بودند!

اون سعی داشت به هر طریقی از من فاصله بگیره و خودش بیاد ولی رویا چی؟

کاملا برعکس بودن!

چیزی نگفتم و دست هاش رو اروم از یقه ام جدا کردم و کنارش روی تخت نشستم که لبخندی زد و گفت:

کمرم و پاهام خیلی درد می کنن، فکر کنم به خاطر سگک کمر بنده!

اخم شدیدی کردم، تیام از کی انقدر وحشی شده بود؟

روی تخت نشست و مانتوش رو در آورد که نگاهم به دستش که روش رد کبودی تازه و قرمزی دیده می شد خورد با اخم‌ نگاهی بهش کردم و آروم گفتم:

عوضی باهات چیکار کرده!

رویا با بغض نگاهم کرد و خودش رو یهو توی بغلم انداخت و زیر گریه زد.

اولش عکس العملی نشون ندادم ولی بعد که دیدم اصلا حالش خوب نیست دستم رو پشت کمرش گذاشتم و آروم زمزمه کردم:

باشه آروم باش، من اینجام.

در حالی که هق هق می کرد گفت:

هیچ وقت تنهام نذار، خیلی بد بود...اگه بازم بریم خونه بازم منو می زنه.

و دوباره صدای گریه اش بلند شد، کلافه شده بودم ولی خونسردی خودم رو حفظ کردم:

باشه، باشه تیام دستش بهت نمی رسه نگران نباش. ممنونم راستین؛ چه خوبه که هستی.

به دختر جماعت نباید رو داد!

ببین دوتا باهاش خوب حرف زدم سوار شد!

با اخم‌ خواستم از خودم جداش کنم که یهو نگاهم به در کشیده شد که دنا توی چارچوب در ایستاده و با پوزخند نگاهمون می کرد!



سریع رویا رو از خودم جدا کردم و از روی‌ تخت بلند شدم که رویا متعجب‌ نگاهم کرد:

چی شد؟

پوزخند روی لب های دنا کمرنگ شد و کاملا خونسرد گفت:

مهدی زنگ زد گفت بیام واسه جمع کردن اساست کمکت کنم، ولی انگار بد موقع اومدم.

با اخمی که از سر ندونستن بود نگاهش کردم، مهدی زنگ زد؟

من که به مهدی گفتم فردا می خوام‌ جمع کنم که پس؟

تازه متوجه شدم برای چی این کارو کرده!

آخ مهدی همه چی رو خراب کردی؛ همه چی رو بدتر کردی!

romangram.com | @romangraam