#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_140


-راستین؟

با شنیدن صدای رویا شتاب زده دستم رو از روی چشم هام برداشتم و کاملا نشستم:

رویا؟

صدای گریه اش بلند شد:

راستین تیام داره منو می کشه توروخدا بیا خونه ما.

اخم هام رو درهم کردم و با بهت گفتم:

چی می گی تو؟ یعنی چی تیام داره منو می کشه؟

با هق هق گفت:

بعد این که تو اومدی واسه قضیه ازدواج منو اورد خونه...

و خواست ادامه بده که صدای جیغش مانع شد و یهو تلفن قطع شد.

با خشم از جام بلند شدم و داد بلندی کشیدم؛ یک لحظه آرامش به من نیومده!

همون طوری از روی تخت بلند شدم و سوار موتورم شدم و با بیشترین سرعت به سمت خونه ی عمه روندم.



با سرعتی که من می رفتم زیاد طول نکشید که رسیدم؛ سریعا از موتور پیاده شدم، عجیب بود که در ورودی هم باز بود!

با فکر کردن با جیغ رویا با دو خودم رو به در حال رسوندم و با باز کردنش داخل شدم.

هیچ اثری از کسی نبود، همون طور با اخم دنبال رویا بودم که با شنیدن صدای جیغ و التماس هاش که از اتاقش می امد سریع در اتاق رو باز کردم و با دیدن وضع رویا که گوشه ی اتاق تو خودش جمع شده بود و گریه می کرد و تیام که کمربندش دستش بود با خشم به سمت تیام یورش بردم و سیلی محکمی بهش زدم:

بی غیرت عوضی که بهت می گن، زورت به ضعیف تر از خودت رسیده؟

و خواستم یک سیلی دیگه هم بهش بزنم که دستم رو روی هوا گرفت و در حالی که نفس نفس می زد گفت:

چیه؟ تو که اومدی جلوی همه جار زدی رویا رو نمی خوای الان دفاع کردنت چیه؟

از بین دندون های بهم قفل شده ام با خشم گفتم:

هرچی که باشه رویا دختر عمه ی منه فهمیدی؟ توهم حق نداری همین طوری بی دلیل دست روش بلند کنی!

یک تای ابروش رو بالا انداخت:

خواهرمه، ربطش به تو؟

در همین حین رویا با گریه پشت سرم رفت و در حالی که هق هق میکرد خودش رو پشتم‌ پنهون کرد، تیام در حالی که چپ چپ بهش نگاه می کرد خطاب به من گفت:

وقتی با پسر داییش جیک تو جیک می شه و قول ازدواج می گیره تهش می شه این.

با خشم یقه ی لباسش رو چسبیدم و گفتم:

این چرت و پرتا چیه می گی؟

حرف دهنتو بفهم!

به خاطر وصیت بابام بود نه ربطی به رویا داره نه من.

تیام با اخم نگاهمون کرد و چیزی نگفت که دست رویا رو گرفتم و شالش رو از روی تختش برداشتم و گفتم:

هروقت سر عقل اومدی بیا خواهرتو ببر.

و بی توجه بهش رویا رو با خودم توی حیاط بردم.



وقتی وارد حیاط شدیم دستش رو ول کردم که سریع دستی به صورتش کشید و در حالی که خیره ی زمین بود گفت:

ممنونم راستین، اگه تو نبودی...

بین حرفش پریدم:

نیازی به تشکر نیست، یک وظیفه ی انسان دوستانه بود.

و در حالی که گنگ‌ به اطرافم‌ نگاه می کردم گفتم:

من موتور دارم، الان تورو با این وضع چطوری با موتور ببرم؟


romangram.com | @romangraam