#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_139
اگه عاشقم بشه به هیچ وجه نمی تونه بگه دلش نمی آد که بگه!
عاشقم می شه باهاش نامزد می کنم یک محرمیت بینمون می خونن وقتی هم که همه چیز رو فهمید باطلش می کنم و می ذارم می رم.
مهدی با خشم یقه ی لباسم رو گرفت و داد زد:
چطور انقدر پستی هان؟
هم زدی عشق دختره رو کشتی هم داری بازیش می دی و هم می خوای عاشقش کنی؟
تو یک بی شرف به تمام معنایی!
اون شایانی که بهش می گی بی شرف هزار برابر توی آشغال شرف داره.
نمی ذارم این بازی کثیف رو ادامه بدی راستین خودت بکش کنار.
خودت همه چی رو اعتراف کن وگرنه این کارو من می کنم، فهمیدی؟
و با خشم یقه ی لباسم رو ول کرد و خواست بره که با صدایی که هم توش خشم دیده می شد و هم ناراحتی گفتم:
مگه من اونو از قصد زدم؟
از بیمارستان زنگ زدن گفتن مامانت داره می میره خودتو برسون؛ منم با بیشترین سرعتی که می تونستم داشتم می روندم برم بیمارستان.
وسط راه یهو یک پسر پرید وسط خیابون تا خواستم ترمز بزنم دیر شده بود!
زدم بهش اول خواستم پیاده شم ولی مامانم داشت می مرد مهدی!
مجبور شدم برم و پشت سرمم نگاه نکنم ولی خدا انتقامشو ازم گرفت زیاد طول نکشید منم مامانمو از دست دادم، خواستم برم اعتراف کنم من بودم بخدا خواستم برم کلانتری بگم من زدم در رفتم.
ولی اون بی شرفا اومدن و اینجا رو صاحب شدن مهدی!
تقصیر من نبود.
منم قربانی شدم، بعدشم مجبور شدم این بازی روح رو بندازم تا کسی نتونه اینجا بیاد و نمی تونستم با وجود اینجا برم پیش پلیس.
خدا شاهده قصد من عذاب دادن دنا نیست، خدا خودش می دونه دنا واسه من ارزش داره ولی عاشقش نیستم دوستش دارم ولی نه اون طوری اونم مثل تو دوستمه.
دلم نمی آد آزارش بدم ولی اگه بفهمه شایان رو من زدم ازمن متنفر می شه و می ره پیش پلیس.
هم می گه من بودم که این بازی روح رو در آوردم و هم می گه من شایانو زدم اشد مجازات رو برام می برن، اعدام می شم مهدی اعدام!
حالا با این حال برو بگو.
برو بگو دارم این بازی رو در می آرم که جونمو نجات بدم.
مهدی با ناراحتی به سمتم برگشت و رو به روم ایستاد، توی چشم هام نگاه کرد و یهو محکم بغلم کرد، بغضی که توی گلوم نشسته بود رو فرو دادم و دست هام رو پشت مهدی گذاشتم.
چند ثانیه بعد ازم جدا شد و غمگین نگاهم کرد:
راه دیگه ای نیست؟ میخوام بگم بذار برو ولی کجا بری؟ کاش راه دیگه ای باشه.
دنا چی؟ اون اگه عاشقت بشه و بفهمه کسی که عاشقش بوده و عشق قبلیش رو کشته و بازیش داده و گذاشته رفته چه حالی می شه راستین؟
آره نمی گه، دلش نمی آد بگه ولی دلش می شکنه، دوباره داغون می شه!
کیمیا برام خیلی ازش گفته از حالی که داشت برای همین دلم براش می سوزه، دنا جای خواهر منه راستین.
کیمیا می گه تازه داره بهتر می شه کاش این کارو نکنی.
تاوان دل شکستنشو می دی راستین، بد می دی.
اخم هام رو در هم کردم و چیزی که توی ذهنم بود رو به زبون آوردم:
جوری حرف نزن انگار من از قصد دارم این کارو می کنم.
مهدی سرش رو تکون داد:
باشه فردا می آیم کمکت واسه تخلیه ی اینجا، فعلا.
فعلا آرومی گفتم و کلافه روی تخت نشستم و سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم، چشم هام رو که از بی خوابی می سوختن رو به هم فشردم، قطره های آب از روی موهام روی صورتم چکه می کردن و سر می خوردن؛ با وجود اتفاق های اخیر اصلا نتونسته بودم چشم روی هم بذارم و اصلا خوابم نمی برد چون همش داشتم فکر و خیال می کردم.
سائدم رو روی چشم هام گذاشتم که همون لحظه با لرزیدن موبایل توی جیبم پوف کلافه ای کشیدم و در همون حالت بدون نگاه کردن به اسم مخاطب موبایل رو دم گوشم گذاشتم و با صدای بمی گفتم:
-بله؟
romangram.com | @romangraam