#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_138


وایسید ببینم، چه ازدواجی؟!

راستین بی توجه به بقیه از جاش بلند شد و گفت:

من حرفام رو زدم دیگه بقیش با خودتون.

و بدون هیچ حرف دیگه ای دست من رو گرفت و باهم‌ از اونجا بیرون زدیم.

به محض بیرون اومدنمون دستم رو از دستش بیرون کشیدم که نیشخندی گوشه ی لبش نشست:

بهت ثابت شد؟ سر قولم‌ موندم.

-سرم رو آروم‌ تکون دادم:

آره.

خوبه ی آرومی گفت و به سمت موتورش رفت و منم‌ پشت سرش رفتم‌ و روش نشستم.

تقریبا نیم ساعت بعد دم‌ در خونه ی ما ایستاد، بدون حرف پیاده شدم و خداحافظی آرومی کردم و وارد خونه شدم.

حتی منتظر خداحافظی اونم نشدم بعد این که در رو بستم به در تکیه دادم و نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم، اون اعترافی که کرد هنوز توی مغزم نمی گنجه!

چطور انقدر سریع تونسته بود به کسی مثل من دل ببنده؟

دست رو بد کسی گذاشته بود به گفته ی خودش من فکر نکنم بتونم بعد شایان دوباره عاشق بشم.

تکیه ام رو از در برداشتم و بی حال قدم برداشتم و وارد خونه شدم.



*****راستین*****



-بازم بهت می گم راستین داری راه اشتباهی رو می ری.

با حرص لگدی به در زدم و گفتم:

چی می گی پسر؟ چه اشتباهی؟

د بهت می گم بفهمه روزگارم سیاهه!

بیچاره می شم همین روزاس که پی این قضیه رو بگیره.

اون شایان بی شرفم می دونه اگه اون بگه می فهمی چی می شه؟



مهدی با خشم نگاهم کرد:

با این کار تو چی عوض می شه ها؟

با بازی دادن دنا چی عوض می شه راستین؟

دیر یا زود می فهمه همش یک بازی بوده و به فنا می ری!

اون دختر داره کمکت می کنه اینجارو پس بگیری و سر و سامون بگیری اون وقت این طوری جوابشو می دی؟

کلافه دستم رو بین موهای خیسم کردم، برای اینکه از داغی و خشم خارج شم کلم رو زیر آب فرو کرده بودم.

نفس کلافه ام رو بیرون دادم و آروم گفتم:

نمی خوام، ولی مجبورم.

یکم که باهام نرم شد باهاش نامزد می کنم بعدش که فهمید دلش نمی آد به پلیس بگه و باهام کاری داشته باشه اونوقت من می ذارم می رم و وقتی همه چیز یادش رفت بر می گردم و این قضیه هم بسته می شه می ره.

نمی تونم برم زندان می فهمی؟

اگه اون موضوع رو بفهمه هم این قضیه اینجارو لو می ده هم اون یکی رو و من اعدام می شم می فهمی؟

نیشخندی گوشه ی لبای مهدی نشست و روی تخت نشست و گفت:

اون وقت که تو این کارو کردی هم می فهمه این قضیه ی عاشقی و نامزدیت یک بازی بوده، هم می فهمه اون تصادف کار تو بوده اونوقته که مطمئن باش نفرت سراسر وجودشو می گیره و به هیچ وجه ازت نمی گذره راستین!

در حالی که از خشم نفس نفس می زدم گفتم:

نه ایندطوری نمی شه.


romangram.com | @romangraam