#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_137

هنوزم سرقولش بود، با اینکه دید هیچ چیزی نگفتم و سرد بودم بازم سر قولش موند توی این شرایط سکوت بهترین کاری بود که از دستم بر می اومد.

برای همین بی حرف به سمت موتورش رفتم و کنارش ایستادم که راستین هم با اخم های درهم سوار شد و بعد از روشن کردن موتورش به سمت خونه ی پدربزرگش رفت.

هنوزم‌ سرعتش زیاد بود ولی من انقدر توی شوک بودم که اصلا دیگه برام مهم نبود.

هنوزم باورم نمی شد راستین عاشق من باشه اصلا توی مغزم همچین چیزی نمی گنجید!

توی خوابمم همچین چیزی رو نمی دیدم که توی همچین جایی راستین بهم بگه بهم دل داده!

چیزی بود که حتی یک بارم از گوشه ی ذهنم نگذشته بود.



نمی دونم چقدر از زمان رو عمیقا در فکر بودم که با ایستادن موتور راستین به خودم اومدم و از موتورش پیاده شدم. اونم بعد از خاموش کردن ماشین به طرفم امد و با نگهبانا هماهنگ کرد و وارد حیاط خونه ی پدربزرگش شدیم، نگاهم رو خونه ی ویلایی زیبای رو به روم میخ شد.

کاملا سفید بود و بزرگ.

بیرونش انقدر خوشگل بود داخلش چی بود!

دوطبقه بود و دور نرده های بالکنش گل پیچیده شده بود و حیاطش هم کلا چمن بود و سرسبز و یک اب نمای آبی رنگ هم وسط حیاط بود.

همون طور که من محو اطراف بودم راستین جلوتر از من راه افتاده بود و بی توجه بهم راهشو کشیده بود و می رفت که با حرص نگاهش کردم و سریعا خودم رو بهش رسوندم، جای اینکه بعد از اون اعتراف زیباش من باهاش سرد بشم اون باهام سرد می شه!

زیاد نگذشت که به در حال رسیدیم، راستین ضربه ای به در زد که چند ثانیه بعد زن میانسالی در رو باز کرد و با دیدن راستین عقب کشید و گفت:

خوش اومدین بفرمایید.

با تردید به راستین نگاه کردم که نگاه کوتاهی بهم کرد، دستم رو گرفت و من رو با خودش داخل خونه برد.

با وارد شدنمون همه ی نگاه ها به سمت ما جلب شد، نگاهم به سمت دختری جذب شد که یکم دورتر از‌ ما با لبخند به راستین نگاه می کرد، اخم هام رو درهم کردم و نگاه گذرایی بهش انداختم، موهای بلند بلوند که ریشه ی موهاش قهوه ای تیره بودن و چشم های سبز آرایش شده، پوست سفیدی هم داشت و روی لب هاش رژ کمرنگی کشیده بود و بافت نازک مشکی رنگی هم تن کرده بود.

همون طور با لبخند خیره ی ما بود که با دیدن دست های قفل شدمون لبخند روی لبش ماسید؛ بی اختیار دست راستین رو محکم تر چسبیدم و نگاه گذرایی به فضای خونه انداختم.



مبل های سلطنتی طلایی‌ رنگ که روی یکی از اون ها مردی با اقتدار نشسته بود و دست هاش رو روی عصاش گذاشته بود.

از موهای سفیدش می شد فهمید یک هفتاد سالی سن داره و قطعا پدر بزرگ‌ راستین بود.

چهره ی مهربونش نا خوداگاه آرامش خاصی بهم می داد و خیلی به دلم نشسته بود، همون لحظه همون مرد نگاه کوتاهی بهم کرد، تک سرفه ای کرد و با جدیت گفت:

راستین پسرم خوش اومدین، بیاین بشینین.

راستین چشم آرومی گفت و همون طور که منم با خودش می کشید روی یکی از مبل های دو نفره نشستیم.

معلوم بود راستین احترام زیادی واسه این مرد قائل بود، ابهت و در عین حال مهربونیش خواه ناخواه آدم رو به احترام مجبور می کرد.

جز اون دختره که حدس می زدم رویا باشه و پدر بزرگش و یک زن و مرد میان سال و دوتا پسر جوون هم حضور داشتن؛ راستین سکوت بین جمع رو شکست:

راستش بابا جون اومدم که راجع به یک موضوعی باهاتون صحبت کنم، عمه به شما هم مربوطه.

نگاهش رو به نگاه نگران من دوخت و با جدیت گفت:

من با رویا ازدواج نمی کنم.

نگاهم رو به رویا دوختم که شوکه به راستین نگاه می کرد نه تنها اون بلکه همه به جز پدربزرگش متعجب بودن.

یهو یکی از پسرا با خشم از جاش بلند شد:

چی می گی پسر؟ مگه خواهر من مسخره دست تو یک روز بگی ازدواج می کنم یک روز نه؟

از همون اول می گفتی نمی خوامش دیگه این بازیا چی بود؟

راستین‌ با خونسردی نگاهش کرد:

من به رویا قول دادم باهاش ازدواج می کنم؟ نه!

گفتم تصمیمم رو می گیرم بهش می گم اینم تصمیمه.

ولی نگاه من فقط به رویا بود که دستش رو به دیوار گرفته بود و معلوم بود به زود خودش رو سرپا نگه داشته!

یعنی انقدر دوستش داشت؟

دلم براش نمی سوخت، تو این مورد خودخواه بودم و هیچ جوره کوتاه نمی‌اومدم نمی خواستم راستین رو از دست بدم به هیچ وجه!



اون یکی پسره شوکه بهمون نگاه کرد:

romangram.com | @romangraam