#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_136


پوزخند عصبی زد و پنجه هاش رو کلافه بین موهاش فرو کرد و با حرص زمزمه کرد:

دوستشم...مثل یک دوست...

یهو با صدای بلند ادامه داد:

وقتی دوستتم پس چرا می گی از همه بیشتر برام ارزش داری ها؟

بگو بین دوستام شاید تو با ارزش تر باشی، این درستشه نه؟

متعجب نگاهش کردم، این چرا انقدر امروز عجیب شده بود؟

مردمی که از کنارمون رد می شدن هم‌ متعجب بهمون نگاه می کردن البته حق هم داشتن! گوشه ی پیاده رو داشتیم‌ باهم بحث می کردیم!

عصبی نگاهش کردم:

راستین چرا این طوری می کنی؟

تو امروز اصلا تو حال خودت نیستی!

همچین می گی انگار حس تو به من یک چیزی فراتر از دوستانه هست و...

یهو با دادی که کشید ادامه ی حرفم رو خوردم:

هست، لعنتی هست.

مات نگاهش کردم و خشک شده سرجام‌ ایستادم، یعنی چی؟ یعنی چی فراتر از دوستم براش؟

نگاهم رو به چشم هاش دوختم و آروم لب زدم:

منظورت چیه؟

با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و رو به روم ایستاد:

منظورمو خوب فهمیدی دنا.

-نفهمیدم، واقعا انگار مغزم قفل کرده!

متوجه نمی شم چی می گی!

نفس عمیقی کشید و خیره به چشم هام با لحن عصبی گفت:

می دونی من انقدر احمقم که به کسی که می دونم هیچ وقت امکان نداره دوباره عاشق بشه و اونم عاشق کسی مثل من دل دادم!

انقدر بیچاره و تنها بودم که با اومدن تویی که هرلحظه و توی تمام مشکلات کنارم بودی و تنهام نذاشتی انگار وارد یک زندگی جدید شدم.

می دونی چیه؟ دختر دور و اطرافم زیاد بود اگه می خواستم می تونستم با خیلیا بپرم ولی من عادی نبودم.

زندگی عادی که بقیه داشتنو نداشتم پول نداشتم و واسه دو قرون پول حلال به این در و اون در می زدم!

اره شاید قیافه داشته باشم ولی با این اخلاق و زندگی که من داشتم هیچکس حاضر نبود حتی یک‌ لحظه تحملم کنه چه برسه به این که مثل تو کنارم باشه!



چند ثانیه مکث کرد، نفس عمیقی کشید و دوباره بی توجه به منی که توی بهت به سر می بردم ادامه داد:

با همه فرق می کردی، عشوه و دلبری و فلان تو کارت نبود.

شجاع و جسور بودی و مثل من زندگیت عادی نبود؛ مثل بقیه دخترا نبودی که دو روز از خونه و خانواده جدا میشن آبغوره می گیرن از پس‌خودت بر می اومدی.

کسی تحملم نمی کرد ولی تو کردی!هرچقدر که بیشتر از خودم روندمت بیشتر بهم نزدیک شدی.

مثل بقیه قضاوتم نکردی می گفتی لوت می دم ولی لوم ندادی و کمکم کردی یکم که گذشت دیدم شدی آروم‌ جونم؛ وقتی عصبی بودم تو کنارم بودی؛ باهات آروم می شدم، توی هرشرایطی با حرف تو از این رو به اون رو می شدم.

دیر فهمیدم، دیر فهمیدم بهت دل دادم اگه زودتر می فهمیدم مطمئن باش جلوی این حس کوفتی رو می گرفتم؛ حسی که می دونم تهش هیچی‌ نمی شه می دونم هیچ وقت عاشقم‌ نمی‌شی تو هنوز دلت با اون شایانیه که زیر خاکه.

من توی زندگی تو جایی ندارم حداقل به عنوان کسی که عاشقش باشی جایگاهی ندارم.

هیچ عکس العملی نمی تونستم از خودم نشون بدم!

زبونم قفل کرده بود و هیچ کلمه ای رو نمی تونستم به زبون بیارم و فقط مسخ شده بهش نگاه می کردم!

زبونم بند امده بود، چیز هایی که شنیده بودم رو نمی تونستم به هیچ وجه باور کنم انگار همش یک خواب بود یک خوابی که شیرین یا تلخیش رو نمی دونستم!

خیره نگاهم کرد وقتی فهمید جز نگاه کردن بهش هیچ چیزی نمی خوام بگم پوف کلافه ای کشید و گفت:

بیا برو سوار شو بریم‌ خونه پدربزرگم دیر می شه.


romangram.com | @romangraam