#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_134
بر فرض که باشم تورو سننه؟
دستم رو روی بازوش گذاشتم و در حالی که سعی داشتم عقب بکشمش گفتم:
راستین، ول کن بیا بریم.
بدون این که به سمتم برگرده پرسید:
این کیه؟
خواستم جوابی بهش بدم که مهرداد گفت:
شاید شوهر آیندش.
با این حرف راستین یهو به سمتش یورش برد و یقه ی لباس اتو کشیده اش رو توی دستش گرفت و با خشم گفت:
ببین منو...
با صدای بلندی که توش حرص مشهود بود گفتم:
راستین می گم ولشکن لیاقت نداره.
و بازوش رو گرفتم که دست هاش رو از روی یقه ی لباس مهرداد عقب کشید:
اینجا تموم نمی شه آقازاده!
مهرداد در حالی که یقه ی لباسش رو مرتب می کرد نیشخندی زد و گفت:
برو موتورتو بپا یک وقت سروته نشی باهاش.
ببین تو حتی پولت واسه ی زندگی کردن خودتم کافی نیست می خوای دنارو هم وارد زندگیت کنی؟
برو اول خودتو جمع و جور کن بعد بیا واسه من شاخ و شونه بکش.
صورت راستین در عرض چندثانیه از خشم قرمز شد و بی هوا مشتی توی صورت مهرداد خوابوند که شوکه دست هام رو جلوی دهانم گرفتم.
با بهت بهشون خیره بودم که صدای راستین من رو به خودم آورد:
بی شرف، پولتو به رخ من می کشی؟
تو دیگه از کدوم جهنمی سر و کلت پیدا شد؟
من اونقدری دارم که بخوام دونفر بیشترم کفاف بدم حالیت شد؟
تو باید خودتو جمع و جور کنی.
و محکم یقه ی مهرداد رو ول کرد، به سمت من اومد؛ با عصبانیت دستم رو گرفت و گفت:
راه بیوفت.
اولش عکس العملی نشون ندادم تا یکم از مهرداد دور شیم وقتی دقیقا از دید مهرداد خارج شدیم با خشم دستم رو از بین دستش بیرون کشیدم و گفتم:
چته؟ جوری رفتار می کنی انگار واقعا نسبت خاصی باهام داری!
یک چیزی گفتیم واسه این که دهن اونو ببندیم تو چرا جدی می گیری؟
اخم هاش رو در هم کرد و سریع دستم رو ول کرد و بدون هیچ حرفی به سمت موتورش رفت.
متعجب بهش نگاه کردم! چی شد؟ بهش برخورد؟
خواستم چیزی بگم که با لحن سردی گفت:
سوار شو.
به سمت موتورش رفتم، با تردید نگاهش کردم و آروم گفتم:
راستین من...
بین حرفم پرید:
گفتم سوار شو.
با حرص بهش نگاه کردم و سوار موتور شدم، وقتی فهمید نشستم دستش رو روی گاز گذاشت و با سرعت حرکت کرد.
romangram.com | @romangraam