#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_133

علیک، امرتون؟

تک خنده ای کرد:

بدتر از اون چیزی هستی که فکر می کردم!

اخم‌ هام‌ بیشتر درهم رفتن و با جدیت گفتم:

درست حرف بزن‌ ببینم کی هستی و چی می گی!

دستش رو جلو آورد و گفت:





من مهردادم، مهرداد امینی.

کمی از غلضت اخمم کم شد، برای خاستگاری که اومده بودن من اصلا پایین نرفته بودم که بشناسمش.

با جدیت نگاهی به دستش کردم که خودش متوجه شد و دستش رو عقب کشید و گفت:

باید حرف بزنیم.

یک تای ابروم رو بالا انداختم:

راجع به؟



عینکش رو از روی چشم هاش برداشت که تونستم چشم های آبی رنگی که پر از شیطنت بودن ببینم.

لبخندی زد:

راجع به جوابت.

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

منفیه.

به خاطر جواب یهوییم شوکه نگاهم کرد ولی سریع به خودش اومد و گفت:

چرا؟

نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم:

دلیل از این مهم تر که نمی شناسمت و هیچ‌ حسی بهت ندارم؟

بعدشم من فعلا قصد ازدواج ندارم.

و راستی توهم اصلا منو نمی شناسی چرا اومدی اینجا؟

نگو به ازدواج سنتی اعتقاد داری که باور نمی‌کنم!

دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و گفت:

کم کم آشنا می شیم؛ من ازت خوشم می آد دنا.

چشم هات، موهات، اخمت و حتی تندی کلامت منو عجیب به خودش جذب می کنه!

و با نگاه بدی سرتا پام رو بر انداز کرد،

با اخم‌ غلیظی کردم، با چه جرئتی بهم دست می زد؟

دستش رو با عصبانیت پس زدم و خواستم چیزی بگم که صدای راستین متوقفم کرد:

-خب دیگه چی؟

متعجب به طرفش برگشتم و زمزمه وار اسمش رو صدا زدم که نگاه کوتاهی بهم کرد و رو به روی مهرداد ایستاد‌ و با اخم‌ گفت:

با چه اجازه ای بهش دست می زنی؟

مهرداد با اخم‌ نگاهش رو بینمون چرخوند و بی توجه به راستین رو به من گفت:

پس اینه؟

کسی که به خاطرش منو رد می‌کنی.

به جای من راستین جلو تر رفت و با خشم گفت:

romangram.com | @romangraam