#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_132


با حرص دستی بین موهام کشیدم، خدایا کی این بحث ها تموم می شد؟

جوری رفتار می کنن انگار شرایط من رو نمی دونن!

نمی دونم از چی من خوششون می آد پا می شن می آن خاستگاری!

تحقیق که می کنین بهتون نمی گن دختره اخلاق نداره تو روی مامان باباش وایمیسته و فلان بهمان؟

اوف بلندی کشیدم و به پشت روی تخت دراز کشیدم.

انقدر خسته بودم و خواب داشتم که چشم هام رو روی هم نذاشته خوابم برد.

با صدای زنگ بی وقفه ی گوشیم با اخم چشم هام رو باز کردم، با دست دنبال گوشیم گشتم و بعد از پیدا کردنش با حرص به گوشی نگاه کردم که اسم راستین‌ روش خود نمایی می کرد، ناخوداگاه اخم هام‌ از هم باز شد و تو جام‌ نشستم و تماس رو جواب دادم:

بله.

-آماده ای؟

متعجب گفتم:

چی؟ آماده برای چی؟

-دنا.

-چیه؟

-ویندوزت هنوز نیومده بالا نه؟

کمی مکث کردم و تازه یادم افتاد که قرار بود بریم خونه بابابزرگش اینا.

بنابراین سریع گفتم:

آهاااا،خونه بابا بزرگتو می‌گی؟

-به نظر تو؟

فقط بلد بود با کنایه جواب بده!

با حرص گفتم:

عین آدم جواب منو بده راستین، هی با کنایه حرف می زنه!

-چی‌گفتم مگه؟! انقدر منو به حرف نگیر دختر پاشو برو حاضر شو تا یک ساعت دیگه می آم‌ خونتون، پاشو.

باشه ی آرومی گفتم و تماس رو قطع کردم، پتو رو از روم کنار زدم و به طرف سرویس رفتم.



بعد از این که دست و صورتم رو شستم از سرویس خارج شدم و مشغول حاضر شدن شدم.

سر آخر شال سفید رنگم رو روی سرم‌ انداختم و از اتاق خارج شدم و با دو از پله ها رفتم پایین که مامان با دیدنم متعجب گفت:

دنا؟‌‌ چرا انقدر عجله داری؟‌‌ کجا؟

همون طور که به طرف آشپزخونه می رفتم گفتم:

چایی دمه؟ صبحانه بخورم راستین می آد دنبالم می خوایم بریم خونه بابا بزرگش.

-وا! اونجا برای چی؟

در حالی که صندلی رو عقب می کشیدم جواب دادم:

-داستانش طولانیه حالا بهتون می گم.

و سپس رو به زهرا خانم ادامه دادم:

زهرا جون قربون دستت یک چایی و مربا بدی من بخورم عجله دارم.

زهرا خانم‌ چشم‌ آرومی گفت و بعد از پنج دقیقه همه چیز حاضر شد و من شروع به خوردن کردم.

بعد از اینکه سیر شدم تشکری کردم و با خداحافظی سرسری از مامان وارد حیاط شدم.

در حیاط رو که باز کردم چشمم به سوناتای مشکی رنگی خورد که جلوی پام پارک کرد و پسر سفید پوشی ازش پیاده شد، اخم هام رو در هم کردم و بهش نگاه کردم که لبخندی گوشه ی لبش نشست و به سمتم امد:

سلام.

طلبکار نگاهش کردم:


romangram.com | @romangraam