#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_131

چشم غره ای بهش رفتم:

من‌ نباشم تو هیچ کاری رو درست انجام نمی دی!



خندید:

برای خودت خوب نوشابه باز کن.

-حقیقته راستین جان حقیقته!

با خنده سری تکون داد و ضبط رو روشن کرد.

تقریبا نیم ساعت بعد با ترمز ماشین لبخندی به روی راستین زدم:

من رفتم، پس نمی آی بالا؟

-نه، مواظب خودت باش.

همچنین آرومی گفتم و از ماشین پیاده شدم‌.

وارد حیاط شدم و بعدش در هال که در رو باز کردم با دانیال رو به رو شدم، یک آن ترسیدم و هین آرومی کشیدم و چشم هام رو طولانی بستم که دانیال در حالی که معلوم بود به زور داره خندش رو کنترل می کنه سرش رو زیر انداخت و با صدای آرومی گفت:

-می ذاری برم بیرون؟

چشم‌ غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:

مرض، بی شعور، بیا برو.

متعجب سرش رو بالا آورد و بهم‌ نگاه کرد، تازه فهمیدم بازم مثل قدیما با دانیال حرف زدم و همین بود که باعث تعجبش شده بود.

لب زیرینم رو به دندون گرفتم و سریعا به سمت اتاقم‌ رفتم.

داشتم لباسام رو عوض می کردم‌ که همون لحظه در باز شد و مامان وارد اتاقم شد، سلام آرومی گفتم و روی تخت نشستم که مامان گفت:

دنا راجع بهش فکر کردی؟

بی حواس پرسیدم:

راجع به چی؟

همون لحظه دوزاریم افتاد و با اخم به مامان نگاه کردم که گفت:

اون طوری نگاهم نکن مامان جان.

من به فکر تو ام، مهرداد پسر خوبیه، کاری نیست؟ که هست.

خوشتیپ‌ نیست؟ که هست.

خانواده دارم که هست، دوستتم داره.

نفس عمیقی کشیدم:

مامان من نگفتم پسر بدیه!

ولی من نمی خوامش، من زندگی خودمو دارم به زور اداره می‌ کنم چه برسه به این که یکی دیگه ام بیاد توی زندگیم! نمی تونم مامان؛ بخدا نمی تونم یکی دیگه رو هم وارد زندگیم کنم، نمی تونم زیر بار مسئولیتش برم، من از پسش بر نمی آم.

اونم اگه با من بیاد زیر یک سقف نمی تونه بی محلیای منو تحمل کنه مامان.

تمومش کن لطفا.

مامان سری تکون داد:

باشه،‌ ولی من به خاطر خودت می گم، تا کی می خوای...

بین حرفش پریدم:

مامان.

-باشه دخترم باشه.

با رضایت سری تکون دادم:

خوبه، الانم زنگ بزن بهشون بگو جوابم‌ نه.

مامان در سکوت نگاهم کرد، بدون حرف از اتاقم‌ خارج شد و در رو پشت سرش بست.



romangram.com | @romangraam