#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_130


بین حرفم‌ پرید:

جوابی بهش نداده بودم، گفتم تصمیمم رو می گیرم و بهش خبر می دم الانم تصمیمم رو گرفتم.

ابرویی بالا انداختم:

خب منو چرا می‌خوای ببری؟

-می خوام مطمئن شی که روی قولم هستم.



ته دلم‌ خیلی خوشحال شده بودم جوری که می خواستم بپرم تا می تونم‌ بغلش کنم و فشارش بدم ولی من مثل اون نبودم که یهو بیام اون یکی رو بغل کنم! بنابراین فقط سری تکون دادم، انقدر گرمم شده بود که انگار توی این فضای کوچیک آسانسور داشتم خفه می شدم!

به محض اینکه به همکف رسیدیم سریع در رو باز کردم و از آسانسور خارج شدم؛ دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.

چه اتفاقی داشت می افتاد؟

من و راستین کی به اینجا رسیدیم؟

من و اون که تا همین چند وقت پیش سایه ی هم رو با تیر می زدیم اینطور‌ دوست شدیم؟

با دستی که جلوی صورتم تکون داده می شد از فکر خارج شدم:

وای چته؟

وقتی دید به خودم‌ اومدم دستش رو عقب کشید و گفت:

چمه؟ یک ساعته دارم صدات می‌ زنم!

سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

ببخشید حواسم پرت شد.

سرش رو تکون داد:

خیلی خب، الان دوباره برگردیم بام؟

در حالی که از روی موزائیک‌ های حیاط می گذشتم و به سمت در می‌ رفتم‌ گفتم:

وای نه‌ زورمه! بی خیال بیا بریم‌ خونه ی ما به کیمیا شونم می گم‌ بیان، یک تاکسی بگیرن که چیزی ازشون کم‌نمی شه!

با چند تا قدم بزرگ خودش رو بهم رسوند و همین طور که کنارم راه می اومد گفت:

از خودت دعوت می کنی؟ شاید مامانت برنامه ای چیزی داشته باشه.

همون لحظه به در حیاط رسیدیم، در رو باز کردم و دم در ایستادم، راستین هم در و بست و کنارم ایستاد که گفتم:

نداره، تو بیای خوشحالم می شه.

بازم‌ مقاومت کرد:

نمی خواد، تورو می‌رسونم‌خونه بعدا می‌رم ماشین‌کیمیا رو تحویل می دم بهش.

دیگه چیزی نگفتم که هر دور سوار ماشین شدیم.

بعد چند لحظه گفتم:

بعدش تو کجا می ری؟

دستی به گوشه ی لبش کشید و با جدیت جواب داد:

مهدی رو می گیرم کارای پارک رو ردیف کنم امشب تموم شه.

از فردا می رم خونه.

نگاه چپی بهش کردم گفتم:

آره آره حتما برو پارک واسه خودت دردسر درست کن!

سپس با صدای آروم تری ادامه دادم:

پسر تو احمقی؟ این پرونده می خواد قضایی بشه می خوای پای خودتم گیر بشه؟ ول کن دیگه اونجارو یک روز می آم بریم تخلیش کنیم.

با دست رو پیشونیش کوبید:

وای اصلا حواسم نبود!


romangram.com | @romangraam