#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_129
سرش رو تکون داد و گفت:
باشه حتما بگو.
لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:
هیچ وقت ازدواج نکن، بهم قول بده هیچ وقت ازدواج نمی کنی.
شوکه شدنش رو حس کردم و نگاه متعجبش که روی صورتم بود، سرم رو پایین انداختم می دونستم خواسته ام خودخواهی محض بود ولی نمیخواستم راستین رو از دست بدم، نمی خواستم با دختر دیگه ای جز من در ارتباط باشه.
به تنهاییش عادت کرده بودم به این که فقط من و مهدی و کیمیا دوست هاش باشیم عادت کرده بودم و نمی تونستم هضم کنم پای کس دیگه ایم توی زندگیش وا شه.
با شنیدن صداش که اسمم رو صدا می کرد هوم آرومی گفتم ولی سرم رو بالا نیاوردم که دستش رو زیر چونه ام گذاشت و گفت:
-منو نگاه کن ببینم.
نگاهم رو توی چشم هاش دوختم که گفت:
تو هنوزم ذهنت در گیر حرفیه که بهت گفتم؟
گفتم که با رویا به هیچ وجه ازدواج نمی کنم و گفتم که هیچ وقت تو از یادم نمی ری و فراموشت نمی کنم دختر.
این طوری نکن دیگه.
به این دنای مظلوم اصلا عادت ندارم!
به همون دنای بداخلاق که اصلا من براش مهم نبودم عادت داشتم.
-ولی خودتم گفتی همه چیز عوض شده.
تو الان واسه من خیلی مهم تر از این حرف هایی و من هم عادت ندارم تورو با کسی تقسیم کنم، عادت ندارم تورو با کس دیگه ای ببینم به تنها بودنت عادت کردم راستین.
شاید خودخواهی باشه اما...
بین حرفم پرید و با لبخند گفت:
باشه فهمیدم، بهت قول می دم.
ولی اگه یک روزی عاشق شدم چی؟
شونه ای بالا انداختم:
حالا موقعش شد راجع به اون حرف می زنیم.
با خنده سری تکون داد که لبخندی از سر رضایت روی لب هام نشست.
دست هام رو از روی بازوهاش کشیدم و وارد آسانسور شدم که راستینم پشت سرم اومد.
دکمه ی هم کف رو زدم و همین طور در سکوت می گذشت که راستین گفت:
دنا فردا خونه ای؟
نگاهم رو بهش دوختم:
اوهوم، چطور؟
-پس می آم دنبالت باهم بریم یک جایی.
کنجکاو نگاهش کردم و پرسیدم:
کجا؟
با جدیت جواب داد:
می ریم خونه ی پدربزرگم، همه اونجان می خوام ببرمت و اونجا بگم که با رویا ازدواج نمی کنم و این قضیه کنسله.
متعجب بهش خیره شدم، کنسله؟ مگه تا الان کنسل نبود؟
چشم هام رو ریز کردم و گفتم:
صبرکن ببینم، تو تا الان به رویا گفته بودی باهاش ازدواج می کنی؟
دستی پشت گردنش کشید و با همون جدیت جواب داد:
معلومه که نه!
-پس...
romangram.com | @romangraam