#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_128


-جانم؟ بگو عزیزم می‌ شنوم.

تک سرفه ای کردم:

-راستش این دوست منه راستین..

نمی دونم‌ زمزمه ی این که یک پارکی خارج از شهر تسخیر شده و فلان‌ رو شنیدی یانه...

که سارای سری تکون داد و بین حرفم پرید:

-آره شنیدم پندار بهم‌ گفته..

سری تکون دادم‌ و ادامه دادم:

-خب در اصل روحی چیزی در کار نبوده و همش کار راستین بوده...

و خواستم‌ ادامه بدم که یهو پندار با تعجب رو به راستین‌ پرسید:

-چی؟ جان من‌ راست می‌گه؟

راستین سری تکون داد و با جدیت گفت:

-آره اونجا مال مادرم بود که می‌خواست‌ واسه بچه هایی که وضع مالی خوبی ندارن و بچه های بی سرپرست اونجا رو تبدیل به یک پارک تفریحی کنه و داشت این کارو می کرد که عمرش قد نمی ده و نمی‌شه و یک سری بی شرفایی با مدارک جعلی و سند های قلابی اونجا رو به اسم‌ خودشون در می آرن و اونجا رو می کنن محل در امد خودشون و...

و همه ی موضوع رو بدون هیچ‌ کم و کسری براشون توضیح داد که سارای با خونسردی و سکوت به حرفاش گوش‌می داد با لحن ملایمی پرسید:

-خب حالا چه کمکی از دست من بر می‌ آد؟



من مداخله کردم در حالی که فنجان‌چای رو توی دستم گرفته بودم گفتم:

راستش من‌ به راستین‌دگفتم‌‌ تو پلیس بودی و الان استعفا دادی، گفتم‌ شاید بتونی یک‌ کمکی بهمون بکنی تا اونجا رو قانونی به راستین بر گردونی چون مامانش اونجا رو به اسم راستین زده بود.

سارای لبخندی زد، شکلاتی توی دهانش انداخت و چند ثانیه بعد با مهربونی جواب داد:

پیش خوب کسی اومدین عزیزم، درسته خودم دیگه تو اداره نیستم ولی داییم قاضیه و پسر داییم سرگرد، دوست و آشناهم زیاد دارم.

فقط لازمه شما شکایت کنید و مدارک اصلی رو بیارید دادگاه حتما و حتما کمک میکنم به طرز کاملا قانونی اونجا رو پس بگیرید نگران نباشین.

چشم های راستین برق زدن، خوشحالی کاملا توی نگاهش معلوم بود و با لبخند پررنگی از جاش بلند شد و گفت:

واقعا ممنون، خیلی ممنونم، جبران می‌کنم.

سارای هم‌ لبخندی زد:

هروقت کارت درست شد بیا حرف از جبران بزن.

لبخند پررنگی زدم و از جام بلند شدم و گفتم:

بازم ممنون سارای ببخشید این وقت شب مزاحمت شدیم، ما دیگه بریم.

-این چه حرفیه گلم بازم بیاین حتما.

اها راستی برات شماره ی یک وکیلو می فرستم، دایی پنداره باهاشم هماهنگ می کنم برید پیشش وکیلتون بشه کمک بزرگی توی این پرونده بهمون می شه.

-باشه مرسی.

و بعد از چند دقیقه از خونه خارج شدیم همین که سارای در رو بست یهو راستین به طرفم امد و محکم بغلم کرد!

مات رفته بودم، دست هام آزادانه دورم آویزون بودن که با صدای راستین زیر گوشم به خودم‌ امدم:

دنا هرچقدر ازت تشکر کنم و ممنون باشم کمه، به ولله جبران می کنم کارت و این کمکتو.

لبخندی روی لب هام نشست و دست هام رو بالا آوردم و پشتش گذاشتم که دوباره گفت:

بگو چی ازم می خوای هوم؟ بخدا که انجامش می دم.

بغضی نا خواسته توی گلوم نشست.

از این همه مظلومیتش، از این‌ همه ذوقی که واسه پس گرفتن یادگارِ مادرش داشت..

حالا که گفت هرچی بگم انجام می ده بهترین موقعس چیزی که می خواستم بگم رو بهش می گفتم.

بنابر این آروم از بغلش خارج شدم، بغضم رو فرو دادم و در حالی که دست‌هام‌ روی بازوهاش بود گفتم:

فقط ازت می خوام بهم یک قولی بدی.


romangram.com | @romangraam