#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_127
راستین سری تکون داد، ماشین رو خاموش کرد و هردو از ماشین پیاده شدیم.
راستین در حالی که ریموت ماشین رو می زد گفت:
می ترسم وقتی برگردیم مهدی و کیمیا رو از بام بگیریم جنازه ی مهدی رو بهمون پس بدن.
تک خنده ای کردم:
کیمیا اونقدرام که فکر میکنی خبیث نیست.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
والله اون نگاه های خصمانه ای که اون به مهدی می کرد.
خندیدم و دکمه ی آیفون طبقه ی سوم رو فشردم، طولی نکشید که در باز شد و من و راستین وارد حیاط شدیم و به سمت آسانسور رفتیم.
خوشبختانه آسانسور همکف بود.
درش رو باز کردم، اول خودم وارد شدم و بعد از وارد شدن راستین دکمه ی سه رو فشردم.
طولی نکشید که به طبقه سوم رسیدیم و رو به روی واحد سارای شون ایستادیم، ناخودگاه نگاهم رو به راستین دوختم که دیدم اونم داره نگاهم می کنه.
نفس عمیقی کشیدم و زنگ واحد رو زدم که چند ثانیه بعد در باز شد و به جای سارای دختر کوچیکی که حتما دخترش بود درو باز کرد و با چشم های درشتش نگاهمون کرد.
ناخوداگاه لبخندی روی لب هام نشست خیلی بامزه بود ولی اصلا شبیه سارای نبود، موهاشم کاملا فر و کوتاه بود خواستم چیزی بگم که همون لحظه سارای که داشت شالش رو درست می کرد پشت در ظاهر شد و با لبخند پررنگ و لحن گرمی گفت:
خوش اومدید، بفرمایید دم در واینسید.
نگاه کوتاهی به راستین کردم و بعد از در آوردن کفشم وارد خونه شدم که راستین هم سریع پشت سرم اومد و رو به سارای گفت:
سلام، من راستینم دوستِ دنا، ببخشین زحمت دادم.
سارای لبخندی زد:
خوشبختم بفرمایید، این چه حرفیه.
همون موقع چشمم به دخترش خورد که دور خونه میدویید و باباش هم با اون قد و هیکل دنبالش.
صدای تک خنده ی راستین بلند شد که سارای سریع به عقب برگشت و گفت:
پندار؟ داری چیکار می کنی؟
سانای رو بردار بیا اینجا ناسلامتی مهمون داریم.
پندار با یک حرکت محکم دخترش رو بغل گرفت و با لبخند به سمتمون اومد، لبخند عمیقی زد و به راستین دست داد و رو به من سلام داد که من هم مودبانه جوابش رو دادم.
سارای هردومون رو به سمت مبل هدایت کرد و گفت:
شما بشینین من برم چای بیارم.
سریع گفتم:
نیازی نیست سارای، می خوایم باهات حرف بزنیم.
حالا اول چای رو بخورین بعد حرف می زنیم، پندار جان شما یک لحظه با من می آی؟
نگاهم رو به پندار دوختم که لبخند عمیقی زد و دخترش رو روی زمین گذاشت و گفت:
سانای بابا تو اگه می خوای برو تو اتاقت بازی کن باشه؟
سانای هم خنده ی بلندی سر داد و با دو به سمت اتاقش رفت.
وقتی پندار هم وارد آشپزخونه شد راستین آروم زیر گوشم گفت:
معلومه حسابی عاشقن.
ابرویی بالا انداختم و جوابی ندادم که یکم بعد سارای با سینی چای به سمتمون امد که گفتم:
-چرا زحمت کشیدی؟ فقط میخواستیم باهات حرفبزنیم.
پندار جای سارای جواب داد:
-مهمون حبیب خداست باید برسیم بهشون دیگه نمی شه همینطور هیچی نخورده ول کنیم برید که!
ممنون آرومی گفتم که سارای بعد از این که چایی هارو بهمون داد روی مبل سلطنتی آبی تک نفره نشست:
romangram.com | @romangraam