#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_126
راستش من دختر داییم پلیسه، یعنی بود و بخاطر شوهرش از کار اومد بیرون. الانم یکی بچه داره ولی می تونه کمکمون کنه راحت پارک رو پس بگیریم چون خیلی آشناهای زیادی تو اداره داره داییش ایناهم هستن.
همین به شوهرش تهمت دروغ زده بودن، البته اون موقع شوهرش نبود،
خیلی راحت تونست بی گناهیشو ثابت کنه پس به ماهم می تونه کمک کنه.
لبخند کمرنگی گوشه ی لبش نشست، برق زدن چشم هاش رو راحت می تونستم ببینم!
معلوم بود که یادگار مادرش چقدر زیاد براش ارزشمنده.
با شنیدن صداش نگاهم رو به چشم هاش دوختم:
چرا می خوای کمکم کنی؟
-به همون دلیلی که تو داخل همه چیز بهم کمک کردی.
لبخندش عمیق تر شد:
قانع شدم.
لبخندی روی لب های منم نشست و یک قدم بهش نزدیک تر شدم و گفتم:
پس همین امشب بریم ببینمش من بهش زنگ می زنم.
دستی پشت گردنش کشید:
باشه،ولی مطمئنی قبول می کنه؟
مطمئن سری تکون دادم و جواب دادم:
آره، سارای خیلی مهربونه خودت ببینیش میفهمی.
راستین سری تکون داد که موبایلم رو در آوردم و شماره ی سارای رو گرفتم و دم گوشم گذاشتم که بعد از خوردن چند بوق صداش توی گوشی پیچید:
جانم؟
نفس عمیقی کشیدم و همون طور که به راستین نگاه می کردم گفتم:
سلام، سارای من دنام، می گم خونه ای؟
باید ببینمت، یک خواهشی ازت دارم.
تعجب توی صداش رو به خوبی حس کردم:
دنا؟با من کار داری؟
حقم داشت تعجب کنه، سال به سال روی منم نمی دیدن چه برسه این که خودم زنگ بزنم.
لبخند کمرنگی زدم:
آره واقعا به کمکت احتیاج دارم.
خیلی خب، آره خونه ام عزیزم آدرس رو بلدی؟
-نه بلد نیستم، لطفا برام بفرستش.
-باشه گلم می بینمت خداحافظ.
خداحافظ آرومی گفتم و تماس رو قطع کردم، رو به راستین که منتظر نگاهم می کرد و برگشتم و گفتم:
حله، الان آدرس رو می فرسته می ریم پیشش.
-ایول.
********************
-اینجاست؟
با صدای راستین نگاهم رو به بیرون دوختم:
لابد دیگه.
گفت آپارتمانِ هشت طبقه اس اینم هشت طبقه اس انگاری.
romangram.com | @romangraam