#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_125

خودم می دونم.

گازی از ساندویچم زدم و دوباره سرجام نشستم و گفتم:

_بشینین ساندویچارو بخورین مال من که مدلش سردِ ولی برای شما سرد می شه از دهن می افته.

و سر نوشابه ام رو هم باز کردم و مشغول خوردن شدم.

کیمیا کنار من‌ نشست و مهدی و راستین‌ هم کمی با فاصله با ما نشستن؛ بعد از چند ثانیه کیمیا با شیطنت نگاهم کرد و پرسید:

خب، و این مدت که ما نبودیم چیکارا کردین؟

-هیچی بلند شدیم گرگم به هوا بازی کردیم.

بعد گفتن این حرفم‌ نگاه چپی بهش کردم و گفتم:

می خواستیم چیکار کنیم کیمیا؟

کیمیا پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:

ایش، بی ذوق.

کمی از نوشابه رو سر کشیدم و گفتم:

هیچی، شانس بهش رو کرده.

قرارِ زندگیش از این رو به اون رو شه.

کیمیا گنگ نگاهم کرد و پرسید:

یعنی چی؟

با جدیت گفتم:

باباش به رحمت خدا رفته و هرچی داشته به راستین داده.

کیمیا با چشم های گرد شده نگاهم کرد:

چی داری می گی؟ جدا؟

سری به نشونه ی مثبت تکون دادم که کیمیا لبخندی زد و گفت:

واو، این که عالیه.

دیگه لازم نیست بلند شه بره مردم ازاری کنه.

اخمی کردم و به دفاع از راستین گفتم:

واسه عشق و حالش که این کارو نمی کرد که!

واسه خاطر نگه داری از یادگار مادرش اینکارو می کرده.

چند تا بی شرف امدن با کلاه برداری اونجارو گرفتن برای خودشون گناه راستین چیه؟

-اوهو تو چرا این طوری داری ازش دفاع می کنی دنا خانوم؟

شونه ای بالا انداختم:

دارم حقیقتو می گم.



کیمیا ابرویی بالا انداخت و بی حرف به خوردن ساندویچش ادامه داد.

من هم همچنان که مشغول خوردن بودم داشتم به این فکر می کردم که چطوری می تونم به راستین کمک کنم که یک فکری تو ذهنم جرقه زد!

سارای!

سریع از جام‌ بلند شدم و با دو به طرف راستین که حالا کنار ماشین ایستاده بود رفتم، وقتی بهش رسیدم در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:

راستین...باید...باید یک چیز مهمی رو بهت بگم.

راستین متعجب سرتاپام رو بر انداز کرد و درهمون حین گفت:

خیلی خب دختر چته؟

واسه چی می دوئی؟ فرار که نمی کنم همین جام!.

دستم رو رو سینه ام گذاشتم و در حالی که نفس عمیق می کشیدم گفتم:

romangram.com | @romangraam