#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_123

هردوتون دوتا ادم عاقل و بالغین حق انتخاب دارین.

با سکوت و نگاه توبیخانه راستین فهمیدم خیلی تند رفتم برای همین ساکت شدم که راستین گفت:

می خوای یکم خودتو کنترل کن، خب؟

سرم رو تکون دادم و زیر لب ببخشیدی گفتم که ادامه داد:

زورم که نکرده.

فعلا همین یک سوم منو کفاف می ده، بقیش پیش کش!

بعد در باره ی عاقل و بالغ بودنم باید بگم رویا خودش خبر داشت و بهم گفته راضیه.

-یعنی می گی دوست داره و می گه ازدواج کنیم؟

-یک همچین چیزایی‌.



هنوز تو بهت بودم و باورم‌ نمی شد باباش همچین وصیتی براش کرده باشه!

آخه مگه بچه بود که براش تعیین تکلیف می کرد؟

یعنی راستین می خواست قبول کنه؟

اگه قبول می کرد که مساوی می شد با این که من بازهم یکی دیگه از دوستام رو از دست می دادمک

خودمم خوب می دونستم اصلا نمی خوام راستین رو از دست بدم.

چون راستین کسی بود که توی همه موقعیت های بدم پشتم بود و کمکم کرد، هیچ وقت نمی خواستم از دستش بدم.

برای همین به سمتش برگشتم، توی چشم‌ های مشکیش خیره شدم و با مظلومیت پرسیدم:

تو که نمی خوای باهاش ازدواج کنی هوم؟

لباش کش امدن و بی توجه به سوالم پرسید:

سردته؟

رک جواب دادم:

یکمی.

-صبر کن الان می آم.

و از جاش بلند شد و به سمت ماشین کیمیا رفت که با حرص سنگی از کنارم برداشتم و به پایین پرتاب کردم، نفسم رو پر حرص بیرون دادم و زمزمه کردم:

بدون اینکه جواب آدمو بده می ذاره می ره.

خب یک کلام بگو آره یا نه دیگه چی می شه مثلا!

اوف راستین، اوف.

همون موقع با حس انداخته شدن چیزی روی شونه ام‌ سرم رو به عقب برگردوندم‌ راستین رو بالای سرم دیدم که پتوی آبی رنگی دورم انداخته بود.

ممنون آرومی زیر لب گفتم که کنارم‌ نشست و گفت:

خب یک سوال پرسیده بودی نه؟

سرم رو تکون دادم که گفت:

نظر تو چیه؟ ازدواج کنم یا نه؟

با ظاهر بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:

به من ربطی نداره، خودت می دونی،

من که نمی خوام دختر داییتو بگیرم که!

خندید و در حالی که نگاهم می کرد گفت:

دختر عمم.

باز هم شونه هام رو بالا انداختم:

حالا هر کوفتی‌.

-اگه به تو ربطی نداره پس چرا می پرسی؟

romangram.com | @romangraam