#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_122
مامانش تک پسرش رو یادش می ره؟ نه!
-شاید اون کسی که زده و فرار کرده برای فرار کردنش دلیل داشته، نمی شه؟
با خشم نگاهش کردم و با صدای کمی بلندی جواب دادم:
نه، نمی شه! چه دلیلی؟
زده یکی رو زیر گرفته و بعد بدون این که حتی نگاه کنه گذاشته رفته!
هیچ دلیلی واسه همچین آدم آشغالی نمی تونه وجود باشه.
همچین آدم هایی فقط از آدم بودن اسم و ظاهرش رو یه یدک می کشن.
اینا انسان نیستن؛ اصلا نیستن.
بازوم رو توی دستش گرفت و با صدای آرومی گفت:
باشه دنا باشه، آروم باش.
فکر کنم از خشم و عصبانیت قرمز شده بودم!
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی سرم گذاشتم که راستین گفت:
ببخشید، نمی خواستم ناراحتت کنم.
سرم رو به علامت نفی به طرفین تکون دادم و گفتم:
ولش کن، اشکالی نداره.
همین که دیگه راجع بهش حرف نزنیم کافیه.
اصلا می خواستی قضیه بابات رو بهم بگی؛ زود باش منتظرم.
سپس نگاهم رو بین بازوم که بین دستش بود و چشم هاش رد و بدل کردم که خودش متوجه شد، دستش رو کشید و تک سرفه ای کرد:
سه روز پیش یکی از دختر عمه هام رویا که بابام رابطه خوبی باهاش داشت یعنی خیلی دوستش داشت بهم زنگ زد، خبرش رو داد و گفت بابام سکته کرده و تموم کرده.
البته خودم هم برای این که ازشون خبر بگیرم پنهانی باهاش ارتباط داشتم جز من و خودش کسی خبر نداشت.
همین که بهم خبر داد همه خونه ی اونا جمع شدن پا شدم رفتم که دقیقا فردای اون روز؛ بعد از تشیع جنازه وکیل بابام برای وصیت نامه اومد.
بابام هرچی که داشته و نداشته رو داده به من.
با بهت نگاهش کردم:
جدی؟ این که عالیه.
آره خوبه، ولی یک مشکلی هست.
-چه مشکلی؟
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد:
فقط یک سوم ثروتش به من می رسه و بقیه ی ثروتش رو وقتی می ده که با رویا ازدواج کنم.
مات نگاهش کردم، ازدواج کنه؟
بدون این که کنترلی روی صدام داشته باشم گفتم:
چی؟ با دختر عمت ازدواج کنی؟
نگاه چپی بهم انداخت و تشر زد:
دنا صداتو بیار پایین.
-آخه خیلی چیز بی منطق و مسخره ایه!
مگه بچه این؟
اصلا مگه عصر حجره این و به اون ببندین اونو به این؟
فقط به خاطر یک ثروت خواسته تو با دختر عمت ازدواج کنی؟
همینم نمی داد که بهتر بود!
romangram.com | @romangraam