#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_120
خندید و در حالی که همراهم می امد گفت:
باز می گم فضولی بهت بر می خوره.
-راستین خوبی؟!
بابات مرده اون وقت تو می خندی؟!
نچی کردم و در حالی که دستش رو می گرفتم تا دنبال خودم بکشونمش گفتم:
نه تو یک چیزیت می شه! باید بهم...
ولی جای این که باهام میاد دستم رو محکم گرفت و من رو به سمت خودش کشید و این باعث شد حرفم قطع شه.
متعجب نگاهش کردم:
داری چیکار می کنی؟
و به چشم هاش زل زدم، چشم هاش یک برق شیطنت خاصی داشتن چیزی بود که برای اولین بار تو چشم های راستین می دیدم!
لبخند کمرنگی گوشه ی لبش نشست و گفت:
می دونی چی خیلی خوبه؟
سوالی نگاهش کردم که ادامه داد:
این که دیگه مثل قبل بد اخلاق و سخت نیستی این باعث می شه منم نتونم باهات سرسخت رفتار کنم.
من عوض شده بودم؟
نمی دونم شاید نرم شده بودم شایدم نه!
پس چرا خودم چیزی حس نکردم؟
جسورانه توی چشم هاش نگاه کردم و جواب دادم:
من هیچ تغییری نکردم، تو هم نکردی.
یک تای ابروش رو بالا انداخت:
واقعا؟
به نظرت من می تونم الان موهات رو بکشم و به سمت درخت هُلت بدم؟
تو می تونی الان دوباره با زانو توی شکمم بزنی؟
من که نمی تونم! تواگه می تونی بزن یالا.
اگه عقیده داری هنوزم همونیم بزن.
-با این حرفا می خوای به کجا برسی راستین؟
لبخند عمیقی زد، دستم رو ول کرد و در حالی که از پلاستیک توی دستم ساندویچش رو بر می داشت گفت:
بیا بریم بشینیم بهت می گم.
و خودش جلو تر از من راه افتاد.
جایی نشست که دقیقا کل تهران رو می دیدی و انگار همه ی تهران زیر پامون بود.
این منظره داخل شب واقعا دیدن داشت!
چراغ های ساختمون ها، خونه ها، چراغ های تو خیابون، مغازه ها و جاهای دیگه همه باهم خیلی منظره ی قشنگ و دیدنی رو توی شب به وجود آورده بودن.
به سمت جایی که راستین نشسته بود رفتم، کنارش نشستم و ناخوداگاه گفتم:
اینجا تو شب خیلی قشنگه.
پیشنهاد خودت بود،حتما قبلا هم دیده بودی.
همون طور که اطراف رو نگاه می کردم گفتم:
آره، ولی خیلی وقت بود نیومده بودم.
سری تکون داد:
romangram.com | @romangraam