#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_119

سرم رو بالا آوردم که باهاش چشم تو چشم شدم؛ خیلی دلم می خواست ازش بپرسم بعدِ مهدی تو می خوای چکار کنی و نمی تونستم‌ جلوی زبونم رو بگیرم برای همین گفتم:

راستین می گم.

کمی مکث کردم که جدی نگاهم کرد و گفت:

بگو.

لبم رو با زبون تر کردم و گفتم:

یعنی الان که مهدی رفته آموزشگاه تو واسه کار می خوای چیکار کنی؟

پوزخندی زد:

چیه؟ برام کار سراغ داری؟

اخمی از شنیدن تیکه اش کردم که ادامه داد:

کار خاصی نمی کنم می شینم تو پارک همین.

-خرجت که با نشستن تو پارک در نمی آد، می آد؟

-یک مقداری پس انداز دارم.

پسره ی..هیج جوره کم نمی آورد.

ولی منم دنا بودم برای همین به سمتش خم شدم، یک تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

اون پس انداز که تا آخر نمی مونه.

یک روزی تموم می شه؛ نمی شه؟



چشمکی زد:

نترس، حلش می کنم.

نه! مطمئنا پشت این قضیه یک چیزی بود که انقدر مطمئن صحبت می کرد.

برای همین چشم هام رو ریز کردم و گفتم:

تو پشتت به یک جا گرمه، واگرنه انقدر مطمئن حرف نمی زدی!

قضیه چیه راستین؟

لبخند کمرنگی گوشه ی لبش نشست و جواب داد:

قضیه داره، اونجا برات توضیح می دم‌.

-پس حدسم درست بود یک چیزایی هست.

سری تکون داد:

آره هست، ابام فوت شده.

چنان با صدای بلندی گفتم چی که راستین چشم غره ای بهم رفت و با لحن توبیخ کننده ای گفت:

هیش، چه خبرته دختر؟ آروم تر!

نگاهی به کسایی که متعجب نگاهم می کردن کردم ولی بی اهمیت دوباره به سمت راستین برگشتم و گفتم:

دیوونه ای تو؟

می گی بابات مرده اون وقت نشستی ور دل من؟

-گفتم که کاملشو تو بام تهران بهت می گم، گرچه فکر نکنم از فوضولی طاقت بیاری.

با حرص از زیر میز ضربه ای به پاش زدم و گفتم:

فوضول خودتی، بی ادب!

خواست چیزی بگه که با صدای مردی که برای گرفتن ساندویچ ها مارو مخاطب قرار داده بود از جاش بلند شد و به سمت میز رفت.

با گرفتن نوشابه و حساب کردن پولش به داخل ماشین برگشتیم و کیمیا به سمت بام تهران حرکت کرد.

به محض این که به بام تهران رسیدیم ساندویچ خودم و راستین رو برداشتم و عجولانه گفتم:

راه بیفت راستین، همه چیزو باید بهم بگی‌.

romangram.com | @romangraam