#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_118
آره، جای خوبیه.
و همون لحظه در حیاط رو باز کردم، به سمت ماشین کیمیا رفتم و جلو نشستم.
بعد این که راستین و مهدی هم اومدن کیمیا ماشین رو روشن کرد و گفت:
خب، حالا قرارِ کجا بریم؟
با گفتن این حرفش من به سمت عقب برگشتم و خطاب به مهدی گفتم:
من می گم یک ساندویچی چیزی بخریم بریم بام تهران هوم؟
مهدی لبخندی زد:
خوبه، ساندویچم بشه سوری که قولش رو داده بودم.
سری تکون دادم که کیمیا گفت:
بریم همون ساندویچی همیشگی دنا، من مال جای دیگه رو نمی خورم معلوم نیست توش چی ریختن.
-اینم باشه.
کیمیا لبخندی از سر رضایت زد و به طرف ساندویچی رانندگی کرد.
راستین و مهدی باهم دیگه حرف می زدن و من سرم رو به شیشه پنجره تکیه داده بودم و به بیرون نگاه می کردم.
کاری که راستین و مهدی انجام داده بودن رو فهمیده بودم، فقط یک سوال برام پیش اومده بود این بود که الان که مهدی تونسته بود منشی یک آموزشگاه درسی بشه راستین می خواست چیکار کنه؟
چه طوری تنهایی خرج خودش رو در می آورد؟
مطمئن بودم که تنهایی هیچ وقت دست فروشی نمی کرد چون به غرورش بر می خورد.
پس میخواست چیکار کنه؟
با ترمز زدن کیمیا نگاهی به اطراف کردم و با دیدن ساندویچی گفتم:
شما بشینین تو ماشین من می رم می گیرم.
و در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم؛ که دیدم راستین هم پیاده شده نگاهی بهش انداختم و گفتم:
تو چرا اومدی؟ خودم می رفتم.
بدون این که جوابی به سوالم بده گفت:
برو تو.
نگاه چپی بهش انداختم و وارد مغازه شدم.
راستین یک دستش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت:
بریم سفارش بدیم مهدی پولو داده به من.
ابرویی بالا انداختم، و خجالت زده گوشه ی پیشونیم رو خاروندم، پس راستین به خاطر این امده بود.
قرار بود مهدی پول رو بده اون وقت من می گفتم خودم می خرم تو چرا اومدی!
لبم رو گاز گرفتم و با صدای آرومی گفتم:
باشه، تو و مهدی چی میخورین؟
تک خنده ای کرد:
بندری.
سری تکون دادم، به سمت مردی که پشت میز ایستاده بود و سفارش می گرفت رفتم.
دوتا سوسیس بندری، برای خودم کالباس و برای کیمیا همبرگر سفارش دادم و روی یکی از صندلی های خالی نشستم.
چند ثانیه بعد راستین صندلی رو به روییم رو عقب کشید و روش نشست:
سفارش دادی؟
-انگار.
romangram.com | @romangraam