#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_117

انگار یک رژ چقدر تغییر ایجاد می کنه!

و نگاهی به خودم توی آینه انداختم،‌ همچین هم‌ بیراه نمی گفت؛ از بس خیلی وقت بود آرایش نکرده بودم حتی یک رژ کوچیک هم‌ بهترم می کرد.

لبخند کم رنگی زدم و همین طور که موبایلم رو بر می داشتم گفتم:

بجنب بریم کیمیا.

در حالی که وسایل ارایشش رو جمع می کرد گفت:

باشه باشه اومدم‌.

و تقریبا پنج دقیقه ی بعد از خونه خارج شدیم.



با رسیدن به خونه ی مهدی در حالی که از ماشین پیاده می شدم‌ خطاب به کیمیا گفتم:

تو بشین تو ماشین، من می رم اونا رو بگم بیان پایین.

کیمیا سری تکون داد که در ماشین رو بستم و دکمه ی ایفون رو فشار دادم، طولی نکشید که در با صدای تیکی باز شد و وارد حیاط شدم؛ خونه ی مهدی اجاره ای بود و طبقه ی دوم این خونه ی دو طبقه.

از پله ها بالا رفتم، تقه ای به در زدم و کفش هام رو از پام در آوردم، دقیقا وقتی که کفش هام رو در آوردم در باز شد و قامت راستین پشت در ظاهر شد، نگاهی بهم انداخت و سلام آرومی کرد که مثل خودش جوابش رو دادم و بلند تر ادامه دادم:

می ری کنار بیام تو؟

بدون هیچ حرفی خودش رو کنار کشید که داخل خونه شدم و چشم چرخوندم و با صدای بلندی صدا زدم:

مهدی، مهدی کجایی؟

همون موقع صداش از پشت سرم‌ اومد که گفت:

اینجام، اومدم‌.

با دیدنش لبخند شیطونی زدم:

برات یک مهمون قشنگ آوردم.

لبخند روی‌‌ لبش از بین رفت:

نگو که کیمیا رو آوردی!

سرم رو به نشونه ی تایید بالا و پایین کردم:

دقیقا خودشه‌.

اونم‌ نمی خواست بیاد بزور آوردمش.

حیف می شد یک دعوای حسابی رو از دست می دادیم!

سپس‌ چشمکی زدم و رو به راستین ادامه دادم:

مگه نه؟

تک‌ خنده ای کرد و خطاب به مهدی گفت:

راست می گه منم بهش گفتم‌ حتما بیارتش، بیا بریم دخترِ پایین منتظره.

در حالی که سعی داشتم لبخندم رو کنترل کنم در رو باز کردم و دوباره کفش هام رو پام کردم و خواستم برم پایین که با صدای راستین ایستادم:

وایسا باهم‌ بریم.

متعجب ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم؛ همون لحظه راستین کنارم‌ ایستاد و در حالی که باهم‌ از پله ها پایین می رفتیم‌ گفت:

خیلی از قبل بهتر شدی.

-از چه لحاظ؟

نمی‌‌ دونم، فقط می دونم مثل قبل خشک و بد اخلاق نیستی.

لبخند کمرنگی‌ زدم:

بذار بریم بام تهران مفصل صحبت می کنیم.

ابرویی بالا انداخت و پرسید:

بام‌ تهران؟

سری تکون دادم:

romangram.com | @romangraam