#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_116


خوش اومدین.

کیمیا به سمت مامانم رفت و بوسه ای به گونه اش زد:

وای خاله، انقدر دلم برات تنگ شده بود که نگو.

مامان خواست چیزی بگه که اخم تصنعی کردم و گفتم:

خودشیرینی و چاپلوسی بسه کیمیا بیا بریم دیر می شه.

بعد رو به مامان ادامه دادم:

ما داریم با راستین و مهدی می ریم بیرون، مهدی کار پیدا کرده می خواد سور بده.

برین عزیزم‌ برین، خوش بگذره بهتون‌، سلام من هم به راستین برسون حتما.

خدا خیرش بده اون پسرو.

چیزی نگفتم و با قدم های تند از پله ها بالا رفتم و کیمیا همون طور که پشت سرم می‌اومد گفت:

دنا، الان تا ما نوبتی بریم حموم بیایم دیر نمی شه؟

در حالی که به سمت اتاقم‌ می رفتم گفتم:

من می‌رم‌‌ حموم اتاقم‌، جنابعالی لطف کن برو حموم ته سالن.

بی تربیت، مهمون‌ حبیب خداست من باید برم توی اتاقت نه تو.

مهمون حبیب خداست نه تو که هر روز اینجا پلاسی.

با حرص و جیغ اسمم رو صدا زد که تک خنده ای کردم و وارد اتاقم شدم؛ کیفم رو روی تخت پرتاب کردم و یک راست وارد حموم شدم، لباس های تنم رو توی رخت کن گذاشتم و دوش آب رو باز کردم.

بعد از این که کاملا خودم رو شستم، حوله ی تن پوشم رو پوشیدم و حوله ای رو دور موهام پیچیدم و از حموم خارج شدم.

اثری از کیمیا نبود، خب طبیعی بود اون همیشه حموم هاش طولانی بودن.

با یک حوله ی دیگه تنم رو خشک کردم و شلوار جین زغالیم رو تن کردم، بلیز آستین کوتاه نارنجیم رو هم پوشیدم و با به برق زدن سشوار مشغول خشک کردن موهام شدم.



دقیقا بعد از این که من سشوار رو خاموش کردم کیمیا حاضر و آماده وارد اتاقم شد، از آینه نگاه متعجبی بهش کردم، این کی وقت کرده بود آماده شه؟

قبل این که بپرسم‌ خودش جواب داد:

اون طوری نگاهم‌ نکن عزیزم، تو اتاق خاله جونم حاضر شدم فقط آرایشم مونده که اینجا حلش می کنم.

ابرویی بالا انداختم و با برداشتن کش موهام رو از بالا بستم و از جلوی آینه کنار رفتم که کیمیا سریعا خودش رو به آینه رسوند و مشغول آرایش کردن شد؛ سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و در کمدم رو باز کردم، مانتوی آبی روشن اسپورتی رو رو بیرون کشیدم و زیپش رو بالا کشیدم؛ کتانی های آبی رنگی که تازه خریده بودم رو از کمد بیرون آوردم و پام کردم.

و در آخر شالی زغالی رنگی رو روی سرم انداختم که کیمیا گفت:

وای دنا، همش صورتت بی رنگ و رو یک رژ لب بزنی بد نمی شه.

اخمی کردم:

لازم نکرده، خوشم نمی اد.

کیمیا با اخم از روی صندلی بلند شد و با برداشتن رژ قرمز رنگی به سمتم اومد و گفت:

غلط کردی باید بزنی.

-نمی خوام کیمیا.

رژ لب رو بالا اورد و تهدید امیز گفت:

بخدا اگه نذاریا کل صورتت رو رژ لبی می‌ کنم باهاتم‌ نمی آم.

نفس پر حرصم رو بیرون فرستادم و گفتم:

نمی دونم این مسخره بازی ها واسه چیه، خیلی خب بیا بزن.

لبخند عمیقی زد و رو به روم ایستاد و رژ رو روی لبام کشید و کنار رفت؛ لب هام رو به هم مالیدم و گفتم:

تموم شد؟

-اره ایول خیلی خوشگل شدی.

در حالی که جلوی آینه می رفتم گفتم:


romangram.com | @romangraam