#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_115
گفتم که این فکرِ منه.
ممکنه هرچیز دیگه ای باشه همیشه که فکرای من درست نیست.
کیمیا چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید و کنارم دراز کشید و در همون حالت گفت:
اوف دنا! کل بادمو خوابوندی.
آدم که باهات حرف می زنه از دنیا و زندگی نا امید می شه بخدا، منبع انرژی منفی هستی تو.
****************************
همون طور که دکمه ی مانتوم رو می بستم خطاب به کیمیا گفتم:
بجنب کیمیا بریم خونه ی ما یک دوش بگیریم بعد بریم پیش راستین اینا منتظرن.
'خونه ی مهدی رفته؟
تک خنده ای کردم:
آره، گفتم که مهدی کار پیدا کرده میخواد سورشو بده.
کیمیا پشت چشمی نازک کرد:
حالا کس دیگه ای نبود بهش سور بده؟
حتما باید مارو می برد؟
زیپ کیفم رو بستم؛ روی دوشم انداختم و با اخم گفتم:
می تونی نیای، اجباری نیست.
می دونی که مهدی و راستین کس دیگه ای رو جز من و تو ندارن.
من به راستین مدیونم اگه اون نبود، و قضیه معتاد شدن منو به مامان نمی گفت و منو هرچند بزور توی کمپ نمیخوابوندن الان معلوم نیست توی چه وضعی بودم.
کیمیا چهره اش رو جمع کرد:
وای یادم ننداز پسرِه ی موزی.
مول مولی اومد با مامانت حرف زد و به مقصد مرکز ترک اعتیاد بردنت تو کمپ.
با یاد آوری اون روز ها اخم هام رو درهم کردم:
کیمیا خودم همه رو یادمه نگفتم که تو توضیح بدی، راه بیفت.
-اوف، باشه.
نگاه چپی بهش کردم و زودتر از اون از باشگاه خارج شدم.
کیمیا ریموت ماشین رو زد که من در جلو رو باز کردم و سوار شدم؛ دقیقا دو ماه و ده روز از روزی که رفته بودم کمپ گذشته بود.
مثل اینکه همون روزی که راستین خونه ی ما بود با مامانم صحبت کرده بود و قضیه رو بهش گفته بود، و باهماهنگی مامان روز بعدش من رو بدون اطلاعم و به زور برده بودن کمپ.
مامانم به بابا و دانیال گفته بود رفتم نی شابور خونه ی یکی از خاله های مامانم که تنها زندگی می کنه و با اونم هماهنگ کرد.
درسته خیلی بهم سخت گذشت و بعد از چهل و پنج روز که خارج شدم با هیچ کس حرف نزدم و راستینم فهمید ازش شاکی ام زیاد اطرافم سبز نمی شد تا وقتی که به خودم اومدم و فهمیدم اون همه سختی ارزش داشت و به صلاح خودم بود.
از اون به بعد رابطم با راستین بهتر شده بود، دیگه بحث نمی کردیم و حتی یک چیزی شبیه دوست شده بودیم.
با بهم خوردن در ماشین و وارد شدن کیمیا از فکر خارج شدم، کیمیا ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه ی ما حرکت کرد.
تقریبا نیم ساعت بعد دم در خونه ی ما بودیم؛ از ماشین پیاده شدم، کلیدم رو از جیبم در آوردم و باهاش در رو باز کردم و وارد خونه شدم، در رو باز گذاشتم که کیمیا هم پشت سرم وارد شد.
با قدم های تند خودم رو به در هال رسوندم و در رو باز کردم، مامان با شنیدن صدای در به سمت در برگشت و با دیدن من لبخند عمیقی روی لب هاش نشست:
اومدی مامان؟
قبل این که من چیزی بگم صدای کیمیا از پشت سرم امد که با چاپلوسی گفت:
منم اومدم خاله جون.
مامان خندید:
romangram.com | @romangraam