#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_113

با چشم های گرد شده نگاهش کردم که در حالی که به سمت پله ها می رفت گفت:

چیه؟ تو با این وضعت می تونی سریع بری توی اتاقت که وضعیتت تابلو نشه؟

اگه می تونی بگو بذارمت پایین.

نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.

چیزی نگذشت که در اتاقم رو با پاهاش باز کرد، به سمت تختم رفت و آروم‌ من رو روی تخت گذاشت و برای این که راحت بتونه این کار رو بکنه تقریبا روم خم‌ شده بود.

نگاهم رو از تخت به و چشم های تیره اش سوق دادم همین شد که نگاهمون در هم گره خورد.

اصلا توی وضعیت جالبی نبودیم.

هرکی از بیرون می امد و مارو می دید فکرای خوبی نمی کرد!

دست های راستین دو طرف بدنم بود و یکی از دست های من پشت گردنش که سریع دستم رو از پشت گردنش پایین آوردم، از فرصت استفاده کردم و بیشتر به چهره اش دقیق شدم، ابروهاش کشیده و مشکی بودن چشم هاشم مشکی شایدم قهوه ای که خیلی تیره دقیق معلوم نبود؛ جلوی موهاش بلند بود و طرف راست پیشونیش ریخته بودن بینی و لبش هم که خوش فرم و متناسب با صورتش بودن بی انصافی نکنم واقعا جذاب بود حتی بهتر از شایان!

وایسا ببینم‌ من چرا داشتم راستین رو با شایان مقایسه می کردم؟

سریع به خودم‌ اومدم، اخم‌ کمرنگی کردم و گفتم:

برو عقب دیگه، جات راحته؟

با حرف من همون لحظه خودش رو عقب کشید و با صدای ارومی گفت:

اونقدر چشم هات و صورتت مظلومه که آدم یک درصدم فکر نمی کنه همچین دختر بداخلاق و خشنی باشی.

-نبودم، شدم.

دستی به صورتش کشید:

خیلی خب، الان حالت خوب نیست.

مسکن داری؟ شاید حالتو بهتر کرد.



-توی پاتختی کنارم هست، بده برو دیگه زیادی موندی.

با اخم نگاهم کرد و در حالی که خم شده بود و توی کشوی پاتختی دنبال قرص می گشت گفت:

لا الا...دخترِ دهن منو باز می کنه!

جای تشکرته؟

پوفی زیر لب کشیدم که همون لحظه قرص رو کف دستم گذاشت و یک لیوان آب از پارچ روی میز برداشت:

بگیر اینو بخور بعد بخواب، من هم برم؛خیلی وقته پارکو به امون خدا ول کردم.

همچین منت می ذاشت انگار من مجبورش کرده بودم اینجا بمونه.

نگاه چپی بهش کردم و آروم تو جام نشستم؛ لیوان آب و قرص رو از دستش گرفتم و بعد از خوردن قرص آب رو یک نفس سر کشیدم و لیوان رو روی میز گذاشتم و بی توجه بهش دوباره روی تخت دراز کشیدم و چشم هام رو بستم.

چند ثانیه بعد در حالی که به طرف در می رفت گفت:

قرار فردامون یادت نره.

و بعدش صدای در که نشون از رفتنش می داد.

نفس عصبیم رو بیرون فرستادم؛ خدایا خودت کمک کن نزنم این پسر رو از هستی محو کنم، خیلی داره رو عصابم رژه می ره.

یهو با شنیدن صدای کیمیا هینی کشیدم و با شتاب چشم هام رو باز کردم:

دنا باید یک چیزی رو بهت بگم دیگه طاقت ندارم.

نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم، آخه الان وقت اومدن بود؟

خب گناه اون چیه؟ اون از کجا بدونه من به این وضعیت قشنگ دچارم؟

نگاهی بهش کردم، لبخند عمیقی روی لب هاش بود و چشم‌ هاش برق می زدن.

چشم هام رو ریز کردم و پرسیدم:

چه خبر شده؟ چشمات نور افکنی می کنن!

لبش رو با خوشحالی گاز گرفت و کنارم نشست:

جای سختش همین گفتن به توِ.

romangram.com | @romangraam