#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_112
آره والله راست می گی برم ببینم.
و به محض این که از در هال خارج شد سریعا با اخم به سمت راستین برگشتم و گفتم:
راستین همین الان پاشو و از اینجا برو بیرون، حتی یک لحظه هم نمی تونم تحملت کنم.
بدون این که نگاهم کنه با خونسردی کامل جواب داد:
تو منو دعوت نکردی که بخوای بیرونم کنی.
در ضمن می تونی تحمل نکنی اجبارت نکردم اینجا بشینی.
با حرص دست چپم رو مشت کردم و گفتم:
اینجا خونه ی منه و نمی خوام تورو اینجا ببینم می فهمی؟ برو بیرون.
-بیرون کن.
متعجب نگاهش کردم که به سمتم برگشت و گفت:
یالا منتظر چی هستی؟ مگه خونه ی تو نیست؟ پس چرا بیرون نمی کنی؟
با حرص لبم رو گاز گرفتم، بی توجه به دردم از جام بلند شدم و خواستم برم تو اتاقم که یک آن پشیمون شدم و سرجام نشستم.
من چرا می رفتم؟ اینجا خونه ی خودمه، خودش بره، آره، راستین باید بره.
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم:
چی شد پشیمون شدی؟
شونه ای بالا انداختم و سریعا جواب دادم:
اره؛ اینجا خونه ی منِ اونی که باید بره تویی، والله اصلا چرا من برم؟
تک خنده ای کرد و در حالی که از ظرف جلوش تخمه بر می داشت گفت:
_همچین خونه خونه می کنی که هرکی ندونه فکر می کنه نشستی سال ها کار کردی اینجارو ساختی!
پشت چشمی نازک کردم:
اصلا به تو چه هان؟ به تو چه؟
تو فکر کن آره، اصلا تو به این کارا چیکار داری؟ مگه خونه خالته؟ پاشو برو دیگه، تازشم...
یهو دستش رو به نشونه ی چه خبره بالا آورد و بین حرفم پرید:
هووووش چه خبرته؟
یک نفس بگیر بعد بیا پشت هم رگبار ببند!
معلومه چته؟ اصلا با خودت چند چندی؟
واقعا من چم بود؟
اصلا روی رفتاری که از خودم نشون می دادم کنترل نداشتم!
والله بخدا از اثرات و درد این لعنتیه که سعی دارم به روم نیارم!
با گفتن کلمه ی درد انگار که باز یادم افتاده باشه، درد هام بهم هجوم آوردن که چهره ام در کسری از ثانیه جمع شد و این از چشم راستین دور نموند.
مشت پر از تخمه اش رو توی ظرف خالی کرد، از جاش بلند شد، به سمتم اومد و پرسید:
دنا چت شد یهو؟ درد داری؟
لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم:
از اولشم داشتم، سعی می کردم به روم نیارم ولی شدید شد.
اخم هاش در هم رفتن و زیر لب نچی کرد و گفت:
پاشو دختر، پاشو، پاشو تا کسی نیومده ببرمت اتاقت.
انقدر بدنم درد داشت که حتی نای مخالفت هم نداشتم، می خواستم بپرسم چه طوری می خوای ببریم که همون لحظه راستین یک دستش رو زیر زانوم و اون یکی رو زیر شونه ام انداخت و من رو از روی مبل بلند کرد.
romangram.com | @romangraam