#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_111
وقتی رفتم پایین با دیدن راستین که داشت چای می خورد اوف کلافه ای کشیدم.
همینم کم بود فکر کنن کسی که نزدیک بود من رو به کشتن بده جونم رو هم نجات داده!
البته درسته که کمک کرد از دست شایان خلاص شم ولی بازم خودش دست کمی از شایان نداشت!
مامان که متوجه من شد لبخندی زد و رو بهم گفت:
دنا جون اومدی مامان؟ بیا برای تو هم یک چای بریزم.
سرم رو تکون دادم، به سمت مبل تک نفره ای رفتم و روش نشستم و با چشم دنبال کیمیا و دانیال می گشتم که صدای راستین امد:
برادرت حیاطه، کیمیا هم رفته دنبالش.
با شنیدن صداش اخم غلیظی کردم، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
تو واسه چی پا نمی شی بری همون پارکت؟ اومدی اینجا بشی بلای جون من؟
چی از جون من می خوای ولم کن دیگه!
از گوشه ی چشم نگاهی به آشپزخونه کرد و از مبل بغلی به سمتم خم شد و گفت:
یک مدت تو شده بودی بلای جون من و دست از سرم برنمی نداشتی، من هم گفتم بذار دین تو رو ادا کنم مگه بده؟
با حرص لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم:
همین که دست از سرم برداری دینت ادا شده.
لبخندی گوشه ی لبش نشست، نچی کرد و گفت:
من عادت دارم هر دینی که دارم رو به همون روش خودش ادا کنم.
خواستم یک جواب دندون شکن بهش بدم که با اومدن مامان ساکت شدم و تنها به یک نگاه چپ بهش اکتفا کردم.
مامان با لبخند چای و خرما رو روی میز عسلی کنارم گذاشت و گفت:
بخور عزیزم نوش جونت.
ممنون آرومی گفتم که مامان روی یکی از مبل ها نشست و رو به راستین گفت:
چه خوب شد که باهات آشنا شدم پسرم.
چون دنا چندین و چند ساله که جز کیمیا هیچ دوستی نداره و الان که فهمیدم با تو ام دوسته واقعا خیلی خوشحال شدم.
راستین یک جرعه از چاییش خورد و در حالی که فنجون رو روی پیش دستیش می ذاشت با جدیت گفت:
ولی انگار پسرتون خیلی هم خوشحال نشد.
تو به دل نگیر پسرم، دانیال یکم زیادی حساسه وگرنه پسر خوبیه.
مامانم با راستین حسابی گرم گرفته بود و فقط من بودم که اینجا داشتم حرص میخوردم.
آخه یکی نیست بگه مادر من تو وقتی اصلا این آدم رو نمی شناسی و اولین بارِ می بینیش چرا انقدر باهاش صمیمی برخورد می کنی آخه؟
همین مونده دوروز دیگه راستین پاش به اینجا باز شه دیگه واویلا!
مامان کمی از چاییش خورد و از راستین پرسید:
خب پسرم شما از کی ها هستین؟ کجا می شینین؟
راستین نگاهش رو به من دوخت که بی خیال پام رو روی اون پام انداختم و نگاهم رو ازش گرفتم.
خب جواب بده راستین خان کدوم جهنمی می شینی جنابعالی؟
چی میخوای بگی؟
الان می گی توی پارک می شینم و مردم رو سکته می دم؟
راستین نفس عمیقی کشید و جواب داد:
فامیلیم آریاست طرفای مشیریه می شینم.
مامان خواست دوباره چیزی بگه که گفتم:
مامان می گم به نظرِ من برو ببین کیمیا و دانیال کجان، خیلی معطل کردن بیرون انگار.
مامان که انگار با گفتن من تازه یادش افتاد سری تکون داد:
romangram.com | @romangraam