#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_110


همگی با تعجب به کیمیا نگاه کردیم حتی خود راستین.

راستین متعجب نگاهش کرد و زیر لب گفت:

جان؟

انقدر این کلمه رو باحال گفت که لبخندی گوشه ی لبم نشست.

دانیال اخمی از سر ندونستن کرد و گیج پرسید:

جونش رو نجات داده؟ یکی تون می گه موضوع چیه؟

کیمیا نگاه نگرانش رو بین من و راستین چرخوند و رو به دانیال گفت:

اره، راستین دوست یکی از دوست های من که اسمش مهدیِ بود که ما با هم رفتیم و دنا رو از دست شایان گرفتیم. ولی اصلی ترین کار رو راستین کرد و اینا اونجا باهم آشنا شدن همین، آره فقط همین.

دانیال با تردید نگاهی به راستین کرد و با اخم پرسید:

دوست تو؟ مهدی؟ اینم دوست مشترکتون شده الان؟

کیمیا سرش رو به صورت متوالی تکون داد که دانیال سرش رو تکون داد و رو به راستین برگشت:

شرمنده داداش.

و دستش رو به شونه ی راستین زد و گفت:

دمت گرم مارو حلال کن.

و نگاه چپی به‌ کیمیا کرد و بدون هیچ‌ حرف دیگه ای از پله ها پایین رفت.

مامان با لبخند رو به راستین کرد:

ما رو ببخش پسرم، این دانیال ما یکم رو خواهرش حساسه ندیده و نشنیده رفتار کرد.

من برم ببینم چش شد شما هم بفرما یک چایی مهمونتون کنیم.

راستین سری تکون داد:

مشکلی نیست، ممنون من مزاحمتون نمی شم.

-مگه می شه؟ تا اینجا اومدی نمی شه بری، بیا پسرم بیا.

با اخم‌ به راستین نگاه کردم که سری تکون داد و همراه مادرم پایین رفتن.

کیمیا نگاه کوتاهی بهم کرد و خواست بره که سریع صدا زدم:

کیمیا.

سرجاش ایستاد و به سمتم برگشت که گفتم:

من...من معذرت می خوام، بابت همه چی ممنون.

ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت:

عذر می خوای؟ به غرورت بر نخوره یک وقت، مگه تو عذر خواهی هم بلدی؟



کلافه نگاهش کردم:

کیمیا بس کن لطفا! اصلا حال و حوصله ندارم.

-آره هروقت به ما می رسی بی حوصله ای!

با حرص بهش تشر زدم:

کیمیا.

-چیه؟

نفس عمیقی کشیدم و در حالی که سعی داشتم خودم رو کنترل کنم گفتم:

برو، برو پایین منم الان می آم.

چشم غره ای بهم رفت و از پله ها پایین رفت که من هم به داخل اتاق برگشتم و رو به روی آینه ایستادم؛ برس رو برداشتم، موهام رو شونه کردم و به صورت دم اسبی از بالا ترین جای ممکن بستمشون.

بافت طوسی رنگی رو تنم کردم و از اتاقم خارج شدم.


romangram.com | @romangraam