#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_109

-همه رو شنیدی.

نگاهش رو از من گرفت و در حالی که دستش بین موهاش فرو رفته بود پرسید:

تو که گفتی خانوادت باعث شدند، اینجا تقصیر خانوادت چیه؟

-اون روز من و شایان داشتیم باهم فرار می کردیم، چون خانوادم مخالف بودن نمی دونم چطور ولی پیدامون کردن. دانیال اومد و شایان و کتک زد و دست منو کشید و به زور برد؛ درهمون بین شایان که داشت می اومد دنبالم بین راه یک بی شرفی با یک پژو پارس مشکی زیرش گرفت و در رفت.

-نمی دونی کی بود؟

با خشم چشم‌ هام رو بستم و جواب دادم:

اگه می دونستم کدوم بی شرفی بود که با دست های خودم می کشتمش فقط کافیه پیداش کنم.

-پس اگه اون رو مقصر می دونی چرا با خانوادت همچین رفتاری داری؟

دیگه داشتم‌ از سوالاش کلافه می شدم بنابراین گفتم:

چه خبره؟ بیست سوالی راه انداختی؟

اینا اصلا به تو چه؟ برو بیرون از اتاقم.



بدون اینکه تغییری در حالت صورتش بده پرسید:

تازه یادت افتاد بیرونم کنی؟

جوابی ندادم که در حالی که به سمت در می رفت گفت:

فردا صبح می آم دنبالت بهت زنگ می زنم بیدار باش.

باز هم جوابی از من نشنید که در رو باز کرد و از اتاق خارج شد.

مطمئنا تا چند دقیقه دیگه باید با دانیال یک بحث حسابی می کردن پس باید می رفتم و نمی ذاشتم این اتفاق بیوفته، حوصله ی این یکی رو دیگه نداشتم.

دستم رو به پاتختی تکیه زدم و درحالی که به خاطر درد لبم رو گاز می گرفتم از روی تخت بلند شدم، خوشبختانه دردش اونقدر زیاد نبود که مانع حرکتم بشه.

در اتاقم رو باز کردم که دیدم همه دقیقا رو به روی در اتاق من ایستادن.

همون لحظه دانیال با دست راستین رو به عقب هُل داد و با اخم گفت:

مرتیکه بهت می گم تو از کجا دنا رو می شناسی؟

راستین اخم غلیظی کرد، مچ دست دانیال رو گرفت و با جدیت گفت:

دستتو بکش.هر چیزی رو می خوای بدونی برو از خواهرت بپرس نه من.

دانیال این دفعه با حرص یقه ی راستین رو گرفت، اون رو به دیوار کوبید و خواست چیزی بگه با صدای بلندی گفتم:

دانیال، بسه.

دانیال با اخم به طرفم برگشت که کمی جلوتر رفتم و گفتم:

راستین همونیه که...

به اینجای حرفم که رسید مکث کردم و به راستین نگاه کردم، از فرصت استفاده کرد، دست های دانیال رو از یقه اش جدا کرد و به من نگاه کرد.

دانیال با کنجکاوی پرسید:

همونیه که چی؟ کاملش کن دیگه!

باید راستش رو می گفتم یا نه؟

اگه راستش رو می گفتم وضعیت بدتر می شد، کار به پلیس و شکایت می کشید که من‌ نمی خواستم این طوری بشه! پس باید چی می گفتم؟

همون لحظه کیمیا پا درمیانی کرد و گفت:

چیزِ راستین...



دانیال کلافه گفت:

اه بگین دیگه، چقدر مکث می کنین.

کیمیا نفس عمیقی کشید:

راستین جون دنا رو نجات داده.

romangram.com | @romangraam