#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_108
دا...دانیال شما بیاین بریم بیرون، راستین حلش می کنه.
دانیال با عصبانیت گفت:
راستین خر کی باشه که بخواد حلش کنه؟
اصلا این پسرِ کیه؟ اینجا چیکار داره؟
کیمیا نگاه ترسیده ای به من کرد و جواب داد:
دوست دناست.
دانیال با سرسختی نگاهی به ما کرد و گفت:
من یادم نمی آد دنا دوستِ پسر داشته باشه!
کیمیا تقریبا داشت می نالید:
دانیال توروخدا بیاید من توضیح می دم قانع نشدید بیاید.
و مامان و دانیال رو به زور بیرون برد.
با بیرون رفتنشون راستین در رو پشت سرش بست و به سمتم اومد، دستم رو به دیوار تکیه دادم و با صدای ضعیفی پرسیدم:
واسه چی اومدی اینجا؟
نگاه خونسردش رو بهم دوخت و جواب داد:
بهت چند بار زنگ زدم جواب ندادی، فکر کردم ممکنه در بری برای همین اومدم ببینم چته که از پنجره یک چیزی پرت کردی بیرون برای همین اومدم بالا.
سرم کم کم داشت گیج می رفت، درد بدنم بیشتر می شد چشم هام خمار شده بود و کم کم دیدم داشت تار می شد که راستین متوجه شد و زیر بازوم رو گرفت و با صدای آرومی زمزمه کرد:
دنا، خوبی؟
خوب بود که می دونست؛ حداقل می تونستم راستش رو بهش بگم، بنابراین آروم نالیدم:
نه نیستم، اصلا خوب نیستم.
محکم تر نگهم داشت و آروم من رو به سمت تخت هدایت کرد و با صدای آرومی گفت:
شششش باشه بیا.
و من رو روی تخت گذاشت که بی رمغ روی تخت دراز کشیدم، چشم هام رو بستم و در حالی که چهره ام جمع شده بود گفتم:
دردم داره شروع می شه.
_همونه زده به سرت همه چی رو داغون کردی.
سرم رو به نشونه ی منفی به طرفین تکون دادم، آب دهانم رو فرو دادم و با صدای گرفته ای گفتم:
شاید یک گوشه ایش به خاطر اون باشه، بقیش نیست.
-پس واسه چی این کارارو کردی؟
انقدر بی حال و بی حوصله بودم که حتی حال نداشتم باهاش بحث کنم و بگم بتوچه چون تهش به جایی نمی رسید بنابراین جواب دادم:
با کیمیا بحثم شد، بعدم یاد مرگ شایان افتادم به خاطر اون..
با احساس تکون خوردن تخت چشم هام رو آروم باز کردم که دیدم با فاصله از من روی تخت نشسته، نگاه سردش رو بهم دوخت و گفت:
من هم وقتی یاد مرگ مادرم می افتم این طوری می شم؛ یک نمونه اش رو هم دیدی.
پوزخندی گوشه ی لبم نشست، اون چه می دونست که من جون دادن شایان رو تماشا کردم و نتونستم کاری کنم؟
با همون پوزخند گفتم:
تقریبا چهار سال پیش بود اواخر مهر ماه؛ شایان جلوی چشم های من تصادف کرد، یک ماشین زیرش گرفت و فرار کرد!
جنازه ی خونیش جلوی چشم های من بود؛ ولی هیچ کاری از دستم بر نمی اومد، تموم کرده بود.
برای همینه که من دیوونه می شم، چون تک تک اون صحنه ها توی ذهنم تداعی می شن.
شوکه نگاهم کرد و لب زد:
تو چی گفتی؟
romangram.com | @romangraam