#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_107
خونی که از سرش رو می رفت رو من دیدم!
در صورتی که اگه دانیال و بابام نبودن این اتفاق نمی افتاد!
فهمیدی؟ حالا فهمیدی؟
می تونی درک کنی عشقت جلوی چشمت جون بده یعنی چی؟
وقتی جنازه ی خونیش رو ببینی می تونی طاقت بیاری یا نه؟
همون آدم قبلی می شی؟ همون طوری می خندی؟ آره یا نه؟
دیگه اثری از اون خونسردی قبلی در من نبود، صورتم با یاد آوری اون روزها قرمز شده بود و صدام بالا رفته بود.
اشک های کیمیا روی صورتش سرخورد و با ناراحتی زیر لب گفت:
دنا..
بین حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم:
دنا چی هان؟ دنا چی؟ دنا مرد، تموم شد!
وقتی تو یا بقیه منو درک نمی کنین و نمی تونین درکم کنین نباید قضاوتم کنین!
شما که جون دادن عشقتون جلوی چشمتون رو ندیدین که بفهمید بعدش به چه روزی می افتید.
هیچ کس، هیچ کس حق نداره من، رفتار من و کارهایی که می کنم رو قضاوت کنه.
چون هیچ کس جای من نیست و کسایی که منو قضاوت می کنن و نظر می دن حتی گوشه ای از درد منو نکشیدن، پس برای همین هیچ کس حق نداره!
حتی تو!
-داری بی انصافی می کنی دنا.
خیلی داری در حق من و بقیه بی انصافی می کنی خیلی.
و بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاقم خارج شد و در رو به هم کوبید.
به محض رفتن کیمیا با حرص جیغی کشیدم و لگد محکمی به در زدم.
انقدر عصبانی بودم و بهم فشار اومده بود که هیچ جوره آروم نمی شدم.
با عصبانیت شیشه ی ادکلن رو برداشتم و به طرف پنجره پرتاب کردم که صدای شکستن شیشه در کل فضای اتاق پیچید.
با عصبانیت داد زدم:
لعنتیا خدا لعنتتون کنه.
نمی دونستم با کی ام و دارم کی رک لعنت می کنم فقط می دونستم الان هرطوری شده باید خالی شم هر طوری که شده
به طرف میز آرایش رفتم و هر چیزی که روی میز بود و با جیغ و گریه پایین ریختم، انگار دیوونه شده بودم!
باز هم مثل قبلا داشتم به اون وضعیت خراب دچار می شدم.
دستم رو توی موهام کردم و با تمام وجود چنگشون زدم، انگار که می خواستم از ریشه بکنمشون اصلا هیچ اختیاری روی حرکاتم نداشتم، هیچ اختیاری!
همون لحظه صدای داد کسی که اسمم رو صدا می کرد به گوشم رسید و در با شدت باز شد.
در حالی که نفس نفس می زدم از آینه نگاهی به در کردم که دانیال، کیمیا، مامانم و راستین اونجا بودن.
با دیدن راستین با شدت به طرف در برگشتم، اون اینجا چیکار می کرد؟
چه طور وارد شده بود؟
مامان با دیدن وضع اتاق و من با صدای بلند یا خدایی گفت، کیمیا دستش رو روی دهانش گذاشت و دانیال خواست به سمتم بیاد که با صدای بلند داد زدم:
نیا، برو عقب.
با عصبانیت نگاهم کرد:
دیوونه این چه وضعیه واسه خودت و اینجا درست کردی؟
به تو ربطی نداره؛ برو بیرون، تنهام بذارید.
راستین با خونسردی تکیه اش رو از دیوار برداشت و در گوش کیمیا چیزی گفت که کیمیا با ترس سری تکون داد و رو به دانیال گفت:
romangram.com | @romangraam