#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_105

لبخند روی لب های مامان پررنگ شد و به سمتم اومد:

خوش اومدی مامان جون، بیا، بیا که امشب برات شام مورد علاقه ات رو پختم.

توی‌‌چشم‌ های آبیش زل زدم و بی حواس پرسیدم:

سوپ سبزیجات؟



برق چشم های مامان رو که دیدم ناخوداگاه لبخند کمرنگی روی لب هام‌ نشست که مامان دستی به موهای از شال بیرون ریخته ام کشید و گفت:

آره عزیزم، از نظر تو که بقیه ی سوپ ها برای مریض هاست و فقط سبزیجاتش خوبه.

گرچه فرق زیادی هم ندارن.

نفس عمیقی کشیدم:

درسته فرق ندارن اما برای من چرا.

بگذریم من برم لباس هام رو عوض کنم و بیام.

خوشحالی مامان رو به وضوح حس کردم، با تعجب و خوشحالی پرسید:

بیای؟دیعنی.‌..یعنی با ما می آی سر یک‌ سفره؟

یک‌ لحظه از خودم بدم اومد!

من‌ چیکار کرده بودم؟

چیکار کرده بودم که مامان با فهمیدن این که باهاشون سر یک میز می شینم انقدر خوشحال بشه؟

اصلا نمی دونم با کی باید چه طور رفتار کنم!

اصلا داخل مرگ‌ شایان کی تقصیر داشت؟

بابا؟ مامانم؟ دانیال؟یا شایدم اصلا خود من!

ولی انگار اینا فقط مقصر یک گوشه ای از مرگ‌ شایان بودن.

مقصر اصلی رو نمی دونستم کیه، باید به جای این که دست دست کنم‌ اون رو پیدا می کردم.

چند وقت بود خیلی از اهدافم‌ دور شده بودم، خیلی!

باید به محض این که در‌ مرحله ی ترک‌ این کوفتی قرار می گرفتم دوباره دنبال هدف هام‌ می رفتم.

نفس عمیقی کشیدم و به از پله ها بالا رفتم؛ دستم رو روی دستگیره ی آهنی در گذاشتم و به آرومی پایین کشیدمش و وارد اتاقم شدم.





دکمه های پالتوم رو بی حوصله باز کردم، لباس های راحتیم رو تن کردم و جلوی آینه ایستادم.

دستی به گردن خالیم‌ کشیدم و زیر لب‌ زمزمه کردم:

کجا افتادی لعنتی؟ کجا؟

نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم و کش موهام رو باز کردم که موهای بلندم ازادانه دورم رها شدند، دستی به لای موهام کشیدم و برای خارج شدن از اتاق در اتاق رو باز کردم که با دیدن کیمیا پشت در ترسیده عقب رفتم که لبخند عمیقی زد و گفت:

عشقم؟ اومدم‌ آشتی کنون.



وقتی به خودم اومدم با حرص پلک هام رو روی هم‌ فشردم و زیر لب زمزمه کردم:

عشقمو زهرمار، عشقمو...

نفس پر حرصی کشیدم و از جلوی در کنار رفتم، کیمیا با لبخند پر رنگی و در حالی که آدامسش رو می جوید وارد اتاقم شد و روی تخت نشست.

اخم‌‌ هام رو در هم کردم و در حالی که در رو می بستم گفتم:

برای چی‌‌ اومدی اینجا؟

دستمالی برداشت و در حالی که آدامس رو باهاش توی سطل آشغال می انداخت گفت:

دلت می آد دنا؟

دیگه با من هم این طوری حرف می زنی؟

romangram.com | @romangraam