#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_104


اونم قاطی کرد و چند تا تیکه انداخت و رفت.

من هم الان می خواستم برم از دلش در بیارم.

لبخند کمرنگی بر گوشه ی لبان دانیال نشست یاد قدیم های خودشان افتاد؛وقت هایی که بحثشان می شد او باید می رفت از دل تک خواهرش در می آورد.

آن موقع ها هم همین اخلاق را داشت وقتی با کسی قهر می کرد لاف و تیکه می انداخت تا نشان دهد از او ناراحت است، انگار دنا هنوز هم‌ شبیه دنای همان موقع ها بود.

در یک لحظه ی ناگهانی تصمیمش را گرفت و با همان لبخند رو به کیمیا گفت:

الان می دونی کجاست؟

-کی؟ دنا؟ نه والا باید بهش زنگ‌ بزنم.

سرش را تکان داد و گفت:

باشه بزن، باهم می ریم من هم می آم.

رنگ نگاه کیمیا متعجب شد، او هم می آمد؟

همان طوری دنا از او دلخور بود دیگر چه برسد که دانیال هم با خود می برد!

اما مگر می توانست به او نه بگوید؟

می توانست بگوید تو نیا؟

نمی توانست، دلش نمی گذاشت، چاره ای جز قبول کردن نداشت، داشت؟



****دنا****



با رسیدن به خونه با حرص پام رو روی ترمز فشردم، از ماشین پیاده شدم، در ماشین رو محکم بستم و زیر لب با حرص گفتم:

جدیدا همه واسه من روان شناس شدن و درس زندگی می دن.

فلانی می گه ال کن اون یکی می گه بل کن.

این کمه می رن به یکی دیگه ام می گن بیان با من حرف بزنن. خدا ببین گیر کیا افتادم من!

اون از اون دیوونه که به قول خودش عاشق شده و می آد به زور می بره و معتاد می کنه.

این از یکی دیگه که می خواد به زور ترکت بده.

دوستمونم که می ره زندگی مارو می ذاره کف دست مامانش بیاد به من مشاوره بده‌.

اگه این زندگی منه پس چرا همه توش دخالت دارن جز خودم؟ خدایا خداوندا!

نفس پر حرصم رو بیرون فرستادم و وارد خونه شدم.

با دیدن مامان که تو آشپزخونه بود یاد حرفای راستین افتادم.

شاید حق با اون بود، شاید هم نه.

خب من که درک نمی کردم، اون زجرش رو کشیده بود.

پدرش ولش کرد و مادرش مرد.

من نمی دونم این که پدرت دوست نداشته باشه چطوریه؛ نمی دونم این که مادرت تو زندگیت نباشه چطوریه.

مایی که نکشیدیم درک نمی کنیم اونایی که کشیدن درک می کنن، پس چه طوری از ما انتظار دارن دردی رو که نکشیدیم بفهمیم؟!

آره، اون نخواست این درد رو بفهمم فقط گفت قدر بدونم، گفت باهاشون بد تا نکنم که وقتی از دستشون دادم خیلی پشیمون می شم.

خب من هم یک جایی خونده بودم که تا وقتی یک چیزی رو از دست ندی قدرش رو نمی فهمی.

همه ی اون حرف های راستین هم مفهومشون این بوده انگاری‌.

با شنیدن صدای مامان‌ از فکر بیرون اومدم:

دنا جان شما کی امدی؟

نفس عمیقی کشیدم، تکیه ام رو از در برداشتم و جواب دادم:

تازه، همین الان رسیدم.


romangram.com | @romangraam