#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_103

خب؟

دانیال کمی مکث کرد:

خب یعنی تو نمی دونی این دختر داره چیکار می کنه؟

کیمیا ابرویی بالا انداخت، نفس عمیقی کشید:

درسته می گه و می دونم.

ولی شرمنده دانیال من نمی‌ تونم حرفایی که دنا با من در میون می ذاره رو برملا و فاش کنم!

خب اون به من اعتماد کرده و با این کار اعتمادش از بین می ره، متاسفم اگه می خوای چیزی بدونی از خودش بپرس‌

اگه صلاح بدونه بهت می گه.

دانیال مات به او نگاه کرد.

هیچ وقت فکر‌ نمی‌ کرد همچین پاسخی را از جانب او دریافت ‌کند!

انتظار هر پاسخی را داشت به جز این پاسخ.

کیمیا که متوجه ی نگاه خیره و مات دانیال شده بود آب دهان‌ خود را به سختی فرو داد و به سمتش برگشت.

کاش می توانست فریاد بزند و بگوید:

لعنتی‌ این طوری به من نگاه نکن،

یکم هم به فکر این دل وامونده باش که وقتی می ری می سوزه و جز خاکستر هیچ‌ چیزی ازش‌ نمی مونه.

ولی‌ نمی توانست باید مثل همیشه و هر زمان پنهانش می کرد.

بالاخره دانیال لب باز کرد:

یعنی نمی گی دیگه؟

نگاهش را از صورت او به پایین سوق داد، نمی‌توانست در چشم‌ هایش نگاه کند و بگوید: نه نمی گویم.

لبش را گاز آرامی گرفت و با صدای آرامی گفت:

متاسفم دانیال.

-چرا توی چشم هام‌ نگاه نمی کنی؟

خون در صورتش جوشید.

سعی داشت خونسردی خود را حفظ کند ولی نمی توانست.

به سختی چشمانش را به چشمان‌ آبی‌رنگش دوخت و گفت:

ربطی نداره یهو نگاهم به پایین کشیده شد.



دانیال ابرویی بالا انداخت و در حالی که چشمانش را ریز می کرد گفت:

چی ربطی نداره کیمیا؟

می گم چرا به من نگاه می کنی می گی ربطی نداره؟

فهمید که گاف بزرگی داده است.

انگار هرجا دانیال بود هوش و حواس او از آنجا پر می کشید.

بنابراین نفس عمیقی کشید، دستی به شالی که بر روی سرش بود کشید و پاسخ داد:

راستش حواسم‌ اینجا نیست، با دنا بحثمون شده فکرم اونجاست.

و نفس آسوده اش را بیرون فرستاد.

چه بهانه ی خوبی سریعا به ذهنش رسیده بود.

چشمان دانیال ریز تر شد و با تردید پرسید:

بحث کردین؟ سرِ چی؟

-خب راستش اشتباه از من بود،

می دونستم از اینکه کسی توی زندگی ‌خصوصیش دخالت کنه و از اون با خبر بشه شاکی می شه اما خریت کردم و به مامانم گفتم که باهاش صحبت کنه.

romangram.com | @romangraam