#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_101

چیکار می کنی دنا؟ از اون چایی دیگه هیچی‌ نموند از بس همش زدی!

سرم رو به طرفین تکون دادم و جواب دادم:

اصلا حواسم نبود‌!

و پشت بند این‌ حرفم قاشق رو چندبار به لبه ی فنجون زدم و روی میز گذاشتمش که کیمیا نگاه چپی بهم‌ کرد و گفت:

معلوم نیست حواس جناب عالی کجا هست‌.

با حرص نگاهش کردم و خواستم یک جواب دندون شکن بهش بدم که یادم افتاد خاله اینجا نشسته، برای همین ساکت شدم، فقط با نگاهم براش خط و نشون کشیدم که با شیطنت ابرویی بالا انداخت و نون رو برداشت و مشغول شد.

زیر لب استغفرالهی گفتم‌، نون رو برداشتم و لقمه ای مربا انجیر برای خودم گرفتم که خاله گفت:

دنا جان شما دیگه درست رو ادامه نمی دی؟

لقمه ی توی دهنم رو کامل قورت دادم و با خونسردی گفتم:

چرا، ولی الان زوده.

-دخترم اگه اشتباه نکنم‌ بیست و دو سالته و با کیمیا هم سنی.

هرچه زودتر شروع کنی برای خودت بهتره این طوری عقبم‌‌‌‌ نمی‌افتی فکر کنم بعد از مرگ خدا بیامرز شایان یک یا دوسالی ادامه دادی بعد ول کردی درسته؟

پوزخندی زدم:

منبع اخبارتون کاملا درست بهتون گفته.

و نگاه عصبانیم رو به کیمیا دوختم که چهره ی مظلومی به خودش گرفت و گفت:

آخه من که حریف تو نمی‌شم به مامان گفتم که شاید بتونه تورو راضی کنه.

دیوونه، من به فکر توام!



با جدیت نگاهش کردم:

کیمیا، من‌خودم عقل دارم، فکر دارم، لازم ‌نیست کسی به فکر من باشه و توی زندگیم دخالت کنه لطفا نه خودت دخالت کن نه بقیه رو دخالت بده!

از روی صندلی بلند شدم و رو به خاله گفتم:

بابت عصرونه ممنون.

بعد از گفتن این حرف بدون هیچ‌ حرف دیگه ای و بی توجه به صدا زدن های کیمیا از خونشون خارج‌ شدم.



********************************************



کیمیا با حرص به داخل خانه باز گشت و گفت:

مثل این که گند زدم مامان!‌‌

و نگاه غمگینش را به مادرش دوخت.

مادرش با لبخند کمرنگی از روی صندلی برخاست و به سمت کیمیا آمد:

ناراحت نباش عزیزم، شاید این باعث شده باشه دنا دوباره بشینه به این مسائل فکر کنه و بخواد درسش رو ادامه بده، این‌‌ می تونه براش یک تلنگر باشه.

در ضمن‌ دنا اخلاقش تنده ولی تو دلش هیچی‌ نیست ممکنه الان‌ به خاطر این که به من‌ داستان‌ زندگیش رو گفتی یکم رنجیده و ناراحت باشه اما دیر یا زود دوباره می‌ شه همون دنای قبلی

نگاه کیمیا رنگ امید و خوشحالی گرفت و گفت:

راست می‌گی؟

لبخند مادرش پررنگ تر شد، کف دستش را بر روی گونه ی دخترکش گذاشت و با مهربانی جواب داد:

آره عزیزم‌، مگه خودت نمی گی تنها دوستش تویی و دلش‌نمیاد دلت رو بشکنه؟

سرش را تکان داد که مادرش ادامه داد:

خب پس‌ دنا زودی می اد و دوباره باهم حرف می‌زنین البته فکر نکنم‌ قهر کرده باشه.

کیمیا بین حرفش پرید و عجولانه گفت:

نه دنا اهل قهرو فلان نیست، فقط یکی دو روزی سرسنگینه و دوباره می شه همون دنای قبلی.

romangram.com | @romangraam