#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_100
-نه اون فرق می کرد هدیه شایان بود.
کیمیا سری تکون داد:
خیلی خب حالا، بیا بریم بالا مامانم واسه عصرونه منتظرته.
تکیه ام رو از ماشین برداشتم:
نه دیگه برم خونه.
اخمی کرد، به سمتم امد و بازوم رو گرفت و گفت:
انقدر حرف نزن راه بیفت.
دیگه چیزی نگفتم و دنبالش رفتم.
اصلا حال و حوصله ی مخالفت کردن نداشتم.
با قدمای آروم به دنبال کیمیا از پله ها بالا رفتم.
کیمیا که زودتر از من رفته بود با صدای بلند و سرحالی گفت:
مامان بالاخره مهمونمون افتخار دادن اومدن.
لبخند کمرنگی زدم، رو به خاله آرزو سلامی کردم که لبخند پررنگی زد و به سمتم امد.
همون طور که من رو در آغوشش می فشرد گفت:
سایه ات سنگین شده دخترم.
طرف ما نمیای.
-شما که می دونین چه اتفاقاتی واسه منپیش امد.
خاله دستش رو پشتم تکون داد و و در حالی که ازم جدا می شد گفت:
آره گلم می دونم، کیمیا انقدر خودشو به در و دیوار زد و پریشون بود که باید می دیدی.
از گوشه چشم نگاهی به کیمیا که با شیطنت نگاهم می کرد کردم که گفت:
والا مامان جون کیه که قدر بدونه من جونم رو واسه این خانوم می دم، این عینخیالشم نیست که نیست.
خاله اخم تصنعی کرد:
بی انصافی نکن کیمیا.
دنا هم تو رو دوست داره ولی اخلاقش اینه، نشون نمی ده مگه نه؟
سری تکون دادم، چپ چپ به کیمیا نگاه کردم که خندید و گفت:
بیاین بریم عصرونه که خیلی گشنمه.
و هر سه مون به سمت میز رفتیم. صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم، خاله توی فنجون چایی خوش رنگی ریخت و به سمتم گرفت، که زیر لب ممنونی گفتم و فنجون رو از دستش گرفتم.
کمی شکر توی فنجون ریختم، قاشقی رو برداشتم و همون طور که مشغول هم زدنش بودم داشتم به این فکر می کردم که فردا قرارِ چه اتفاقی برام بیوفته؟
چه طوری می خوام ترک کنم؟
خیلی سخته؟
شایان خدا لعنتت کنه که من رو به این روز انداختی، هیچ وقتم نمی بخشمت.
ببین به خاطر دیوونگی این من باید چه دردهایی رو تحمل کنم!
روانی تو که زندانیم کرده بودی این کار واسه چی بود؟
مثلا چه طور می خواست من رو پیش خودش نگه داره؟
عقل که نباشد جان در عذاب است حکایت این بشره!
البته الانم هم مجبور شدم برم پیش کسی که شایان معرفی کرده و مواد بگیرم.
هرچی لعن و نفرینش کنم کمه!
با صدای کیمیا سرم رو بالا آوردم و از فکر خارج شدم:
romangram.com | @romangraam