#آوا
#آوا_پارت_88

مامان با تعجب به من نگاه کرد و نشست


آزیتا : آوا


: لطفاً آزیتا بحث نکن این موضوع به هیچ عنوان به تو مربوط نمیشه


آزیتا : چرا نمیشه


: چون تو توی خونه خودتی گاهی میای به من و مامان سر میزی غیر از این


شادمهر : حق با آوا است


مامان : میشه بگید چی شده ؟


پدرجون : بگو دختر ، جون به لبم کردی


: راستش می خواستم در مورد دکتر مولایی حرف بزنم


مامان از جاش بلند : آوا اون موضوع تموم شد


: نه نشده ، لطفاً بشینید


مامان نشست


پدرجون : خوب بگو بابا ببینم موضوع چیه ؟


: ببین مامان آزیتا رفته خونه خودش پس اینجا نیست که بخواهد ادا در بیاره میمونه من ، منم که همش اون بالام بین کتاب هام فقط تو تنها می مونی الآن یک هفته است از رفتن آزیتا می گذر من که می دونم بیشتر داره به تو سخت می گذر ، چرا می خواهی تا آخر عمرت اینجوری زندگی کنی


مامان اخم هاش و توی هم کرد : ببین دکتر مولایی به من دیگه چیزی نگفت


: به شما نگفت چون من باهاش حرف زدم بهش گفتم باید تا بعد از ازدواج آزیتا صبر کنه


مامان : تو چقدر سر خود شدی


: مامان موضوع رو قاطی نکن من که می دونم بهش علاقه داری


مادرجون : آره دختر تا کی می خواهی تنها باشی معلوم نیست من و پدرت تا چند وقت دیگه باشیم


: انشاالله که همیشه سایه شما و پدرجون بالای سر ما باشه ولی مامان گلم من اصلاً مخالف نیستم اگه این مدت حرف نزدم به خاطر آزیتا بوده چون می ترسیدم یک بار به دکتر مولایی توهینی بکنه ولی حالا دیگه نمی تونه


چون می دونه تنهایی یعنی چی می دونه اگه یک روز شادمهر دیر بیاد چقدر بهش سخت می گذر ، من راضیم که شما ازدواج کنید من همون بالام هر وقتم بخواهم میام پایین


مامان : دکتر مولایی یک پسر داره


romangram.com | @romangraam