#آوا
#آوا_پارت_87
شب مهتاب اومد خونه ما از حمام که اومدم بیرون : علی چی می خواست بگه که نگفت
مهتاب : نمی دونم ، بیا بخوابیم من که دارم می میرم ، پام داره میشکن
: کمتر قر می دادی
مهتاب : به جان تو نشد ، این می رفت اون می اومد ، اون می رفت ، اون یکی دیگه می اومد
خندیدم خوب پس حسابی امشب حال کردی دیگه
مهتاب : آره ، خوب یک ماه دیگه عروسی علی اونم به به ، آوا باید همین و بپوشی
: می خواهی مامانت جرم بده
مهتاب : به مامانم ربطی نداره تو به من گوش کن
: حالا بزار ببینم علی من و دعوت می کنه
مهتاب : علی غلط کرده تو رو دعوت نکنه دیدی که امشب گفت برای عروسی اونم نگه داری
---
امروز به آزیتا زنگ زدم گفتم بیاد خونه باهاش کار دارم به پدرجون و مادرجونم گفتم بیان خونه مامان
صدای زنگ اومد : حتماً آزیتاست
مامان : مگه قرار بوده بیاد
: آره من ازش خواستم
مادرجون و پدرجونم صدا زدم
آزیتا و شادمهر اومدند از قبل یکم آزیتا رو آماده کرده بودم خیلی گرفته بود ولی سعی می کرد آروم باشه
مامان : خوب چی شده ؟
: بیا بشین مامان
مامان : بزار چای بریزم
: نمی خواهد انشاالله بعد از حرف من به چای و شیرنیم می رسیم
romangram.com | @romangraam