#آوا
#آوا_پارت_86


بالاخره مهمونی تموم شد وقتی می خواستیم بریم خونه آزیتا شایان بهم گفت با اون برم ازش تشکر کردم گفتم می خواهم با علی برم بهش برخورد


علی : باعث ناراحتی شدم


: ولش کن همیشه همین طور بوده مثل مامانش ، تو ماشین اون ها خوش نمی گذره


سوار ماشین علی شدم اونقدر توی راه گفتیم و خندیدم و این و اون مسخره کردیم که خدا می دونه


علی از توی آینه به من نگاهی کرد


: علی طوری شده


علی : نه برای چی این سوال و می کنی


: فکر کردم طوری شده


علی : نه


رفتیم خونه آزیتا خدایش خیلی خوشگل بود من تا امشب ندیده بودم .


آزیتا تا اومد گریه کنه : اگه گریه کنی همچین می زنم تو دهنت که خدا بدون به غریبگی که نمی برنت


مادر شادمهر کلی خندید


مامان : آوا


: دروغ که نمیگم الآن این شروع کنه بعد باید با چشم های سیاه بریم خونه


همه خندیدن


مادر شادمهر من و بوسید : کاش یک پسر دیگه ام داشتم


: چرا خانم سلامی


مادر شادمهر : چون نمی گذاشتم تو نصیب کس دیگه ای بشی


: خانم سلامی من از مامانم جدا نمیشم اونم نخواهد ، من بهش چسبیدم


خاله شادمهر : همه دخترها از این حرف ها می زنند بزار موقع اش بشه زود بله رو میگی


خندیدم : تو دل مامان و خالی نکنید دیگه


همه خندیدند .

romangram.com | @romangraam