#آوا
#آوا_پارت_123


بیا این و بخور


سرم بلند کردم کوروش با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده بود لیوان و ازش گرفتم : مرسی


دکتر به مامان نگاه کرد : شما از احساس آواجون خبر داشتید


مامان همون طور که گریه می کرد سرش و تکون داد


دکتر : وقتی می دونستید نباید قبول می کردید


مامان : چند بار زنگ زدن گفتم نه ، دیگه روم نشد بگم نه


از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی به طرف در رفتم آزیتا : آوا کجا میری ؟


برگشتم که جوابش و بدم شادمهر : ول کن آزیتا بزار راحت باشه


رفتم بالا در بستم و آهنگ گذاشتم صداش و کمی بلند کردم اشک هام می ریخت دلم فریبرز می خواست ولی نمی دونستم اون الآن کجاست اگه ازدواج نکرده بود ، من و اون الآن داشتیم خوشبخت زندگی می کردیم .


صدای در اومد جواب ندادم حوصله هیچ کس و نداشتم . از اون روز به بعد می رفتم دانشگاه می اومد خونه هیچ کس و نمی دیدم وقتی هم می رفتم بالا در رو می بستم تا کسی مزاحمم نشه .


یک هفته گذشت جمعه صبح با مهتاب قرار گذاشتیم بریم کوه ساعت پنج بود که از خونه زدیم بیرون مهتاب زیاد حرف نمی زد می دونست وقتی اینطوری میشم بیشتر نیاز به تنهایی دارم تا حرف زدن .


از کوه رفتیم بالا وقتی به جای رسیدم که کسی نبود نشستم و شروع کردم به گریه کردن مهتاب کنارم نشست و حرفی نزد وقتی آروم شدم : آوا چرا اینقدر خود تو اذیت می کنی ؟


: خیلی خسته ام


مهتاب : یکم به دیگران فرصت بده تو همچین تو خودت فرو میری که اجازه هیچ حرفی به دیگران نمیدی


: همین که یکم کوتاه میام اونا زود برام تصمیم گیری می کنند .


مهتاب : شاید اگه منم جای مامانت بودم همین کار و می کردم وقتی یکی چند بار زنگ می زنه بالاخره آدم تو تنگنا قرار میگیره ، ببین انوش دوباره خودش درخواست ازدواج کرد منم چون می دونستم اگه زود رد کنم اون نمیره بهش گفتم اجازه بده فکر کنم ، بعد از سه روز گفتم نه دیگه کوتاه اومد


: همچین میگی کوتاه اومده انگار چند روز گذشته


مهتاب : الآن دو روز دیگه هیچ خبری ازش نیست . دایی اومد دیدن مامان ولی انوش دیگه نیومد .


: مهتاب یک سوال بکنم راستش و میگی


مهتاب : من کی بهت دروغ گفتم


: مهتاب فریبرز و ندیدی


مهتاب به من نگاهی کرد : فریبرز از ایران رفته

romangram.com | @romangraam