#آوا
#آوا_پارت_124



شوکه شدم : کی ؟


مهتاب : یک ماهی میشه با آزاده رفت خیلی هم ناراحت بود دوست نداشت بره ولی مجبور شد و رفت . هنوز بهش فکر می کنی


: اگه بگم نه دروغ گفتم


مهتاب : اون رفت پی زندگی خودش تو هم به فکر زندگی خودت باش


لبخندی زدم : آره باید از این به بعد دیگه اون و از دست رفته بودنم ، نمی دونم چرا اینقدر زود تو دلم ریشه کرد


مهتاب شونه شو داد بالا : نمیدونم


نفس عمیقی کشیدم و با نفسم فریبرز و بیرون دادم احساس کردم برای یک لحظه تمام وجودم گر گرفت و یک دفعه همه چیز سرد شد . اون رفته بود پس منم باید می رفتم


: بریم مهتاب


مهتاب : بریم کله پاچه


: باشه بریم


همیشه من و مهتاب یک جا می رفتیم دیگه آقا ما رو می شناخت : سلام اکبرآقا


اکبرآقا : سلام خانم شجاعی ، خانم دوستی خیلی وقت بود نیومده بودید


مهتاب : خوب درس و کلاس


اکبر آقا : موفق باشید بفرمائید بشینید خیلی خوش اومدید .


رفتیم سر یک میز نشستیم ، صدای پسری که چند تا میز اونطرف بود شنیدم : کوروش این دختر فامیل شما نیست


هم زمان من و کوروش به هم نگاه کردیم سریع برگشتم سمت مهتاب : این اینجا چکار می کنه ؟


مهتاب : خوب معلومه اومده کله پاچه بخور


اکبر آقا اومد : مامان خوب هستند


: بله سلام دارند خدمتتون


اکبر آقا : سلامت باشند من که همیشه دعاگویی ایشون هستم واقعاً لطف کردند


: این چه حرفیه اکبر آقا ، صورت گلرخ خوب خوب شد



romangram.com | @romangraam