#آوا
#آوا_پارت_122

دکتر : آره


: خوب کی هست


دکتر : راستش خانواده شکور


دستم به مبل تکیه دادم و تکیه گاه سرم کردم : خوب


دکتر : راستش خیلی وقت تماس می گیرند


دکتر به مامان نگاه کرد مامان ادامه داد : دو سه باری مامانش تماس میگیره و من همش میگم نه ولی این بار نتونستم بگم نه


عصبانی شده بودم ، همه داشتند نگاهم می کردند : من مگه جواب بهشون ندادم


مامان : این بار مامانش زنگ زد


: ببخشید آقای دکتر ، مامان جون مثله فرق داره ، یعنی مامانش زنگ بزنه من از شکور خوشم میاد ، من به چه زبونی بگم از این خواهر و برادر اصلاً خوشم نمیاد ، یک روزم که می خواهم مثل آدم باشم نگذارین ، حتماً باید اون بالا باشم تا به من کاری نداشته باشید


دکتر : آوا جان خواستگار برای هر دختری میاد ، ممکنه تو اصلاً ازشون خوشتن نیاد


: حرف شما درست ولی وقتی می دونند من چه احساسی به اون دارم فکر می کنید درست بیان


دکتر : شاید خود شکور می خواهد جواب منفی رو بگیره


لبخندی زدم : خود شکور خوب می دونه ازش خوشم نمیاد ، قبلاً جواب منفی رو گرفته ، خواهش این مهمونی مسخره رو بهم بزنید .


از جام بلند شدم : ببخشید


مامان : آوا


: مامان بزار مودب باشم


شادمهر : آوا جان این برخورد


: تو که می دونی شادمهر من از این شکور متنفرم به چه زبونی این و باید به همه حالی کنم بابا من و عصبی می کنه هر وقت می بینمش ، شکوفه رو فقط و فقط به خاطر آزیتا تحمل می کردم . خوبم می دونید اون ها نمی خواهن برای شکور زن بگیرن ، دنبال یک عروسک خوشگل می گردن که به این و اون پزش و بدن ، بازم ادامه بدم یا موضوع منتفی


مامان : من روم نمیشه بهشون بگم


: خودم میگم ، زندگی تعارف بر نمی داره ، اگه احساس می کنید تو این خونه زیادم بدون هیچ حرفی بهم بگید


مامان اشک هاش ریخت ، آزیتا : آوا


روی مبل نشستم و سرم و توی دستم گرفتم حسابی بهم ریخته بودم


romangram.com | @romangraam