#آوا
#آوا_پارت_121



کوروش : چرا بیدارم نکردی ؟


: خوب نگفته بودی


مامان جلوش چایی گذاشت : مرسی نداجون


مامان : خواهش می کنم


کوروش : ببخش دیشب مزاحمت شدم


: راحت باش ، هر وقت دیدی مهرداد داره سر و صدا می کنه بیا بالا


کوروش : مرسی


چشمم به مامان افتاد لبخندی زد و رفت بیرون ، مشکوک می زنند این خانواده امروز . صبحانه خوردم و رفتم توی حال دیدم همه نشستند و دارن یواشکی حرف می زنند به کوروش نگاهی کردم : باز چی خوابی دیدن نمی دونم


کوروش لبخندی زد


: چیزی شده


مامان یک دفعه هول شد : نه


: معلومه ، نه


دکتر لبخندی زد : بیان بشینین


نشستیم : خوب بگین موضوع به من ربط داره یا کوروش


دکتر دوباره لبخندی زد : خوب به تو


: بگید گوش می کنم


چشمم به آزیتا افتاد که دست شادمهر و گرفت : چی شده ؟


دکتر : با اجازه همه


همه با سر تائید کردن ، فهمیدم حرفی که مامان و آزیتا نمی تونند بزنن و چون می دونم با دکتر هنوز رودربایستی دارم اون قرار به بگه


دکتر : راستش بعدازظهر قرار برات خواستگار بیاد


: خوب کی هستند ، من میشناسمش ؟



romangram.com | @romangraam