#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_98
شوکه شدم..اصلا انتظار هميچن سوالي رو ازش نداشتم..نميدونستم چي جوابشو بدم...سکوت کردم..گفت:
-يعني به اجبار اين خواستگاري رو قبول نکردي؟..الهه خواهش ميکنم برام مهمه که بدونم..
اروم گفتم:
-نه!
-پس يعني بي ميل نيستي؟
-نه!
نفسش رو بيرون فرستاد و چيزي نگفت..بعد چند ثانيه گفت:
-خوشحالم که تو ام مثل من،بهم احساسي داري!
سرخ شدم...خجالت ميکشيدم ازش...يه سوال داشتم...بايد حتما ميپرسيدم..گفتم:
-ميشه يه سوال ازتون بپرسم؟
-تو دوتا بپرس!
-ماجاي خواستگاري دختر همسايه چيه؟
-يه خواستگاري معمولي..مادرم خيلي اصرار داشت که ازدواج کنم...بالاخره من الان 28 سالمه و مجرد..چهار سال پيش 24 سالم بود و همه هم سن و سالاي من ازدواج کرده بودن و بچه داشتن...ولي من تمام فکر و ذکرم جنگ و دشمن بود..اصلا به تشکيل خانواده فکر نميکردم...بهزاد هم مثل من بود...به اجبار مادرم رفتم خواستگاري ولي خب درست نشد...با اون دختر خانم خيلي اختلاف داشتيم...اصلا طرز فکر و عقايدمون بهم نمي خورد..اينطوري شد که ازدواجي صورت نگرفت تا الان که من اينجام!
چيزي نگفتم و با چادرم بازي کردم...يهو يه سوال اومد تو ذهنم و پرسيدم:
-چطور ادرس منو پيدا کردي؟
-از اقاي مرادي پرسيدم..اون ادرس مغازه پدرت رو ميدونست و بهم گفت...مام اومديم اينجا و رفتيم دم مغازه پدرت!
-اها..دلم براي اقاي مرادي و خانم گلي تنگ شده..
-اقاي مرادي ميگفت خانم گلي خيلي دلتنگ تو و فرشته ست!
-يه روز سر فرصت ميرم بهشون سر ميزنم..
-اره حتما اينکارو بکن!
-راستي سعيده و شهلا چطورن؟ سالمن؟
-اره..پيش خانواده هاشونن!
romangram.com | @romangraam