#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_97


بابا لبخندي زد و گفت:

-خواهش ميکنم...بهروز جان مثل پسرم مي مونن..والا من و مادر و برادرش حرفي نداريم..تصميم با دخترمه!

باباي بهروز دستي به سيبيلش کشيد و گفت:

-دختر چيکارست اقا..شما صاحب اختيارشي...شما بايد براش تصميم بگيريد! من از شما جواب ميخوام نه دخترتون!

ياد حرف بهروز افتادم...تو خانواده ما زن ارزشي نداره!...تصميم گيرنده مرده!..الان با اين حرف باباي بهروز،بهم ثابت شد حرفاش درسته...در اصل تصميم گيرنده پدرمه ولي پدرم مثل هميشه به نظر من احترام ميذاره! ومن بي نهايت از اين لطفي که در حقم ميکنه متشکرم...پدرم تبسمي کرد و گفت:

-اقاي شکيبا دختر من ميخواد با اقا پسر شما زندگي کنه نه من!..دخترم بايد راضي باشه..اگه راضي بود که هيچ اگرم نه که هيچ!..

باباي بهروز اومد چيزي بگه که مامان بهروز سلقمه اي به پهلوش زد و زير لب چيزي گفت که باباي بهروز ساکت شد و چيزي نگفت..بعد از چند ثانيه باباي بهروز گفت:

-پس اگه اينطوره..عروس خانم جواب ما چيه؟

قبل از اينکه جوابي بدم،بهروز گفت:

-ببخشيد اقاي ستوده..ميشه يه خواهشي بکنم؟

-بفرما پسرم؟

-ميشه من چند دقيقه با دخترتون يه صحبتي بکنم؟

براي چند لحظه سکوتي شد...بابام گفت:

-باشه..ولي فقط زود..

-چشم حتما..

-بريد حياط حرف بزنيد..الهه جان اقا بهروز رو راهنمايي کن..

از جام بلند شدم و به سمت حياط راه افتاديم...لبه حوض نشستيم...روم نميشد بهش نگاه کنم..بعد چند ثانيه گفت:

-الهه؟

واي چقدر شنيدن اسمم از زبونش شيرينه..اروم گفتم:

-بله؟

-تو به من علاقه داري؟


romangram.com | @romangraam