#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_96

اخ من قربون تو داداش با شعورم برم!..با اجازه اي گفتم و به سرعت به اتاقم رفتم...باوروم نميشد!..من و بهروز...واي خدا!..يعني واقعا بهروز داره مياد خواستگاريم؟ يعني دعاهام براورده شد؟ خدا جون نوکرتم...خداجون ازت ممنونم که نذاشتي اين دلم بيشتر از اين عذاب بکشه!...صبح که از خواب بيدار شدم،به سرعت اماده شدم و به بيمارستان رفتم...ميخواستم هم به فرشته جريان رو بگم و هم مرخصي يه روزه بگيرم!...وقتي با فرشته تنها شدم..با ذوق گفتم:

-اگه بدوني چيشده!

-من ميدونم نياز به گفتن نيست!

با تعجب گفتم:

-تو مگه ميدوني چي ميخوام بگم؟

-بعله که ميدونم...بهروز ميخواد بياد خواستگاريت نه؟

-تو از کجا ميدوني؟

-ار اون جايي ميدونم که قراره فردا بهزاد همراه خانواده گرام براي امر خير مزاحم ما بشن..ولي چون بهروز يک سال از بهزادبزرگتره،اول براي اون ميرن خواستگاري!

با بغض نگاهش کردم...فرشته هم دست کمي از من نداشت..گفتم:

-فرشته باورم نميشه!

-منم همينطور!

پريدم بغل فرشته و به خودم فشارش دادم...بغض هردومون سر باز کرده بود...بعد از گريه و زاري و يکم حرف با فرشته،مرخصي گرفتم و به خونه رفتم...بعد از ناهار،مشغول تميز کردن خونه شديم...هر ساعت که به اومدنشون نزديک ميشد،منم بيقرار تر از قبل ميشدم..به اتاقم رفتم تا لباس مناسبي پيدا کنم...يه پيراهن زرشکي شيک با دامن بلند از کشوم بيرون اوردم..اره همين خوبه!..لباسم رو پوشيدم و يه روسري زرشکي با خط هاي مشکي هم سرم کردم...چادر گل گلي سفيدمم سرم کردم و از اتاقم بيرون اومدم..مامان با ديدنم بغض کرد و گفت:

-فدات بشه مادر...چقدر خوشگل شدي...ايشالا عروسيتو ببينم مادر!

با صداي زنگ در فرصت نشد جوابشو بدم..به سرعت به اشپز خونه رفتم...صداي احوال پرسي مامان و بابا و محمود با مهمونا رو ميشنيدم...استرس داشتم..دستام مي لرزيدن...فقط اميدوارم با اين استرسي که دارم گند نزنم!..بعد از چند دقيقه صدا مامان رو شنيدم:

-الهه جان مادر..چايي بيار!

سيني چايي رو به دستم گرفتم و بسم ا... زير لب گرفتم و وارد هال شدم..سلامي گفتم و شروع به تعارف چايي کردم...اول به پدرش تعارف کردم...پدرش يه مرد خيلي محترمي به نظر مي رسيد..ولي کم اخمو!..با اخم چايي رو برداشت و گفت:

-ممنون!

-خواهش ميکنم

نفر بعدي مامانش بود..مامانش يه زن چادري با يه صورت مهربون بود...محبت از چشماش معلوم بود..چايي رو برداشت و گفت:

-ماشالا..ماشالا..ممنون دخترم!

لبخندي زدم و به نفر بعدي که بهزاد بود تعارف کردم..ممنوني گفت و چايي رو برداشت..واما بهروز!...با اون کت و شلوار مشکي فوق العاده جذاب شده بود..سر به زير چايي برداشت و تشکر کرد...بعد از تعارف چايي کنار مامان نشستم..باباي بهروز گفت:

-خب اقاي ستوده...قرض از مزاحمت اومديم با اجازتون دخترتون رو براي پسرمون خواستگاري کنيم..همون طور که ديروز گفتم،پسرم دخترتون رو تو جبهه ديده و پسنديده...حالا ما اينجاييم که ببينيم پسرمون رو براي غلامي مي پذيريد يا نه!

romangram.com | @romangraam