#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_95


-تو شخصي به نام بهروز شکيبا ميشناسي؟

قلبم با شنيدن اسمش ايستاد...واي بهروز!..مونده بودم چي بگم...بابا وباره پرسيد:

-ميشناسي؟

-اره...فرمانده بودن تو جبهه!هموني که با ما اسير شد!

بابا ابرو هاش به علامت تغجب رفت بالا و گفت:

-عجب!!

با ترس گفتم:

-چيزي شده؟

-نه چيز خاصي نيست...فقط امروز دوتا مرد اومدن دم مغازه براي کسب اجازه امر خير...پسره ميگفت تورو تو جبهه ديده و خوشش اومده!

اگه بگم کم مونده بود غش کنم دروغ نگفتم...واي خداي من!..امر خير؟..خداجون يعني به ارزوم رسيدم؟..با پته پته گفتم:

-شما..چي ..گفتيد؟

-من اجازه دادم بيان...به نظر ادماي خوبي بودند!...نظر تو چيه الهه؟از پسره خوشت مياد؟

من رو ابرا بودم..از شرم سرخ شدم و چيزي نگفتم...مامان و محمود فقط نظاره گر بودند...بابا گفت:

-پدر پسره ميگفت اينجا غريب هستند...زياد نميتونن بمونن...به خاطر همين قرار گذاشتم فردا بيان خواستگاري..تو که مشکلي نداري؟

با تعجب گفتم:

-فردا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-اره..مگه چيه؟

-هيچي!

-نگفتي...مشکلي نداري؟

سرم رو پايين انداختم و چيزي نگفتم...خجالت ميکشيدم بگم نه مشکلي ندارم!...محمود گفت:

-بابا بذار فردا بيان خواستگاري..بعدا جوابشو بهتون ميگه الهه!


romangram.com | @romangraam